سه بزغاله ي دانا
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود
يه خانوم بزي بود كه سه تا بچه داشت. او و بچه هاش توي يك خونه ي قشنگ زندگي
مي كردند. خونه ي اونها توي يك دشت باصفا و پر ازعلفهاي تازه و گلهاي قشنگ قرار داشت.اونها همسايه نداشتند. فقط يك خونه اونجا بود اونهم خونه ي بزها بود. اسم بچه ها شنگول و منگول و حبه ي انگور بود. خانوم بزي و بابابزي اسم بچه ها را از روي داستان معروف بزبزقندي انتخاب كرده بودند. پدر اونها براي كار به شهر رفته بود. اما خانوم بزي حاضر نشده بود به شهر بره. مي گفت هواي شهر براي بچه ها خوب نيست، بهتره بچه ها توي آب و هواي پاك و سالم رشد كنند. آقا بزي هم گاهي وقتها مي آمد و سري به زن و
بچه اش مي زد و براشون سوغاتي مي آورد و دوباره به شهر برمي گشت. يك روز او براي هركدام از بچه ها يك اسباب بازي كنترلي آورد. براي شنگول يك خرس قهوه اي كه
مي تونست راه بره و دستاشو تكون بده و سر وصدا راه بندازه، براي منگول يك آدم آهني پر سرو صدا و براي حبه ي انگور هم يك ميمون بامزه آورد كه مي تونست جيغ بكشه و پشتك و وارو بزنه. بچه ها از اسباب بازيها ، خيلي خوششون اومد و از باباشون تشكر كردند. وقتي بابا مي خواست به شهر بره، خانوم بزي گفت : منم باهات ميام تا از شهر يه چيزايي واسه خونه بخرم. بچه ها گفتند: يعني ما بايد تنها بمونيم؟خانوم بزي جواب داد: بله شما ديگه بزرگ شديد و بايد ياد بگيريد از خودتون مواظبت كنيد. مي خوام ببينم توي اين سه روزي كه من و باباتون خونه نيستيم، چكار مي كنيد. بعد هم تمام كارهايي راكه بچه ها بايد انجام مي دادند، به اونها گفت و سفارشهاشو كرد و رفت. تا اون روز سرو كله ي هيچ گرگي اون طرفها پيدا نشده بود. اما يك روز بعد از رفتن خانوم بزي ، يه گرگ به دشت باصفا اومد. اون يه گرگ تنبل بود كه حالشو نداشت كارهاشو خودش انجام بده و هميشه مزاحم گرگهاي ديگه مي شد؛ اونها هم از شهرشون بيرونش كرده بودند. گرگه فهميده بود كه توي اون دشت يه خانوم بزي با بچه هاش توي اون خونه زندگي مي كنه. اون روز شنگول داشت غذا مي پخت، منگول اتاقها را تميز مي كرد و حبه ي انگور به گلدونهاي پشت پنجره آب مي داد كه از دور گرگه را ديد كه داشت به طرف خونه ي اونها ميومد. فوري به شنگول و منگول خبر داد. اونها اولش كمي ترسيدند اما نشستند و فكر كردند كه چه جوري گرگه را فراري بدن. شنگول گفت: وقتي اومد با چماق توي سرش مي زنيم تا بيهوش بشه، بعد دست وپاشو مي بنديم. منگول گفت: من ميگم وقتي اومد، يه نوشابه كه توش داروي خواب آورباشه ،بهش بديم تا بيهوش بشه بعد دست و پاشو مي بنديم . حبه ي انگور گفت: اما اون خيلي از ما بزرگتر و پرزورتره، ما نمي تونيم باهاش بجنگيم اون مي تونه مارو لت وپار كنه ، تازه ما نوشابه با داروي خواب آور از كجا بياريم؟ اصلاً اگه همچين نوشابه اي داشتيم چطوري به خوردش بديم؟ نه ، اينطوري نميشه ، بايد فكر ديگه اي بكنيم . اونها نشستند و فكر كردند و فكر كردند و نقشه كشيدند و بالاخره تصميم خودشون رو گرفتند. وقتي گرگ در زد، رفتند پشت در و گفتند: كيه كيه در مي زنه؟ گرگه دروغكي گفت: من يه مسافر خسته هستم كه راهمو گم كردم ، بذاريد امشب بيام خونه ي شما بخوابم، فردا اول وقت ميرم.شنگول گفت: البته مهمون خيلي عزيزه ، ولي متأسفانه يه مشكلي برامون پيش اومده . گرگ گفت: چه مشكلي؟ منگول گفت: ما توي خونه ي خودمون زندوني شديم. گرگه با تعجب گفت: زندوني شدين؟ چه جوري ؟ حبه ي انگور دروغكي گريه كرد و جواب داد: سه تاديو بدجنس مارا زندوني كردن و گفتن اگه كسي اومد در خونه، مارا خبر كنيد. اونا خيلي خطرناكند و هي از ما كار مي كشن وآزارمون ميدن. گرگ حرفاشونو باور نكرد و با عصبانيت دادزد: بزغاله هاي بدجنس ، منو دست ميندازيد؟ ديو ديگه چيه؟ در رو بازكنيد اگه باز نكنيد در را ميشكنم و ميام تو ميخورمتون. شنگول گفت باشه اما اگه وقتي در بازشد ديوها بهت حمله كردن ، از ما دلخور نشي ها!؟ بعد سه تايي به هم چشمك زدند و كارشون را شروع كردند. اونها به دستگيره ي در يه نخ بسته بودند و اسباب بازيها را پشت در با فاصله چيده بودند؛ خودشون هم رفتن پشت پرده اي كه جلوي در آويزون بود ايستادند و كنترل اسباب بازيها را توي دستشون گرفتن. شنگول نخ را كشيد و در را باز كرد. گرگه اومد تو. شنگول خرس قهوه اي را با كنترل روشن كرد. خرس به طرف گرگ رفت. گرگ ترسيد و رفت عقب؛ بعد منگول وحبه ي انگور ميمون و آدم آهني را روشن كردن و ميمون و آدم آهني به طرفش حركت كردند. ميمون جيغ مي كشيد و پشتك و وارو مي زد و آدم آهني آهسته، اما با صدا وحركت دادن دستهاش به سوي او مي رفتند. گرگه كه تا اون روز همچين چيزهايي نديده بود، به خيال اينكه اينهاهمون سه تا ديوي هستند كه بزغاله ها مي گفتند و ميخوان بگيرنش ، حسابي ترسيد و دوتا پا داشت، دوتا هم قرض كرد و فرار كرد ، پشت سرش رو هم نگاه نكرد. بزغاله ها هم فوراً در و پنجره ها را بستند و مراقب همه چيز بودند تا مامانشون برگشت . وقتي ماجراي گرگ تنبل را شنيد، به بچه ها كه از فكرشون استفاده كرده و گرگه را ترسونده و فراري داده بودن، آفرين گفت. شنگول گفت : من ميخواستم از زورمون واسه فراري دادن گرگه استفاده كنم. منگول گفت: منم مي خواستم بهش كلك بزنم اما حبه ي انگور بهترين پيشنهاد را داد و هرسه تامون با هم نقشه كشيديم و با اسباب بازيامون گرگه را ترسونديم و فراريش داديم. خانوم بزي اول خدا را شكر كرد كه بچه هاش سالمند و بلايي سرشون نيومده ، بعد دوباره خدا را شكركرد كه بچه هاي باهوش و شجاعي بهش داده و به اونها گفت: شما با اين كارثابت كرديد كه شجاعت بدون عقل، فايده اي نداره . شما از گرگه نترسيديد اما همين جوري بدون نقشه هم كاري نكرديد. شما از فكر و عقلتون استفاده كرديد. تازه باهم مشورت كرديد و نقشه كشيديد و همين مشورت و همفكري باعث شد كه گرگه نتونه آسيبي به شما برسونه. آفرين به شما ،از اين به بعد مي تونم روي شما بيشتر حساب كنم و مسؤليتهاي بيشتري به عهده تون بذارم.البته خيلي بايد احتياط كنيم ، چون گرگه فهميده كه ما اينجا زندگي مي كنيم و ممكنه بره به گرگاي ديگه بگه و اونها بيان سراغمون. اين دفعه كه باباتون اومد ، ماجرا را براش تعريف مي كنم تا بهتون افتخار كنه . بچه ها به هم نگاهي كردند و سه تاييشون باهم گفتند: و برامون جايزه بخره. اونوقت همه باهم زدند زير خنده. بعد از اينكه خنده هاشونو كردن، نشستند و فكر كردند كه اگه يه وقتي گرگ يا حيوون خطرناك ديگه اي اومد سراغشون ، چطوري حسابشو برسند.( راستي بچه ها، فكر مي كنيد نقشه ي اونها براي دور كردن دشمناشون چي مي تونه باشه؟ )
بالا رفتيم دوغ بود پايين اومديم ماست بود قصه ي ما راست بود.