![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
زخم زبان بچه هاي عزيزم آيا اين ضرب المثل را شنيده ايد: « زخم زبان از زخم شمشير بدتر است.» من در اين مورد يك داستان قديمي بلدم و آن را براي شما نقل مي كنم تا بدانيد چرا از قديم يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود در زمانهاي قديم ،هيزم شكني بود كه هر روز به جنگل مي رفت و شاخه هاي درختان را جمع مي كرد. او درختان خشكيده را مي بريد و آنها را به شهر مي برد و مي فروخت و مخارج زندگيش را تأمين مي كرد.هيزم شكن مرد مهرباني بود و گياهان و حيوانات را خيلي دوست داشت. فقط درختان خشكيده را مي بريد و مواظب درختان سالم بود. اگر حيواني را مي ديد كه احتياج به كمك دارد، به او كمك مي كرد. گاهي پرنده ها مي آمدند و دور و برش مي نشستند و او از غذاي خودش به آنها مي داد . پرنده ها هم برايش آواز مي خواندند. سنجابهاي كوچولو همينكه صداي تبر او را مي شنيدند، به سويش مي دويدند و با شادماني جيغ مي كشيدند و ورجه ورجه مي كردند. هيزم شكن زن بداخلاقي داشت. زنش بيشتر وقتها غر مي زد و به او بد و بيراه مي گفت. هيزم شكن جواب مي داد:« من حيوانات و جنگل را دوست دارم. نمي توانم آنها را رها كنم. پولي كه از فروش هيزم به دست مي آورم آنقدر هست كه بتوانيم زندگيمان را تأمين كنيم. بنابراين لزومي ندارد كه به فكر عوض كردن شغلم باشم....» خلاصه ، اين حرفها بيشتر شبها كه دور سفره مي نشستند تا شام بخورند تكرار يك روز وقتي به جنگل رفت تا هيزم جمع كند، شيري را ديد كه تكه چوب نوك تيزي به پايش فرو رفته بود و نمي توانست راه برود. شير مي ناليد و با چشماني پر ازالتماس به هيزم شكن نگاه مي كرد. هيزم شكن به شير قوي هيكل نگاهي كرد و كمي ترسيد. اما با ديدن چشمان پرالتماس شير، ترسش را فراموش كرد؛ جلو رفت و چوب را از پاي او بيرون كشيد. شيرناله اي كرد و جاي زخم را ليسيد . هيزم شكن دستمالش را روي پاي شير بست و شير نفس راحتي كشيد و سرش را روي شانه ي مرد گذاشت و با صداهايي كه از گلويش درمي آورد، ازا و تشكر كرد. به اين ترتيب شير با هيزم شكن دوست شد و هر روز به سراغش مي آمد. يك روز شير شروع كرد به حرف زدن، درست مثل يك انسان حرف مي زد. هيزم شكن خيلي تعجب كرد اما شير گفت كه به خاطر علاقه اي كه به او دارد ، زبان انسانها را ياد گرفته تا باهم صحبت كنند . هيزم شكن خيلي خوشحال شد. او دلش مي خواست شير را به زنش نشان بدهد تا به او ثابت كند كه حيوانات زشت و كثيف و خطرناك نيستند بلكه اگر به آنها محبت شود، دوست صميمي انسان مي شوند. يك روز موضوع را به زنش گفت و از او خواست غذاي پرگوشتي بپزد تا شير را مهمان كند. زنش هم پس از كمي جروبحث، قبول كرد. فرداي آن روز شير و هيزم شكن به خانه آمدند. زن از شير مي ترسيد و مي خواست فرار كند. هيزم شكن شير را به اتاق آورد و در كنارش نشست و او را نوازش كرد. شير هم آرام و باادب نشست و چيزي نگفت. زن سفره را انداخت و غذا را آورد و همه شروع به خوردن كردند. شير آبگوشت را باسر و صداي زياد هورت كشيد و گوشتها را جويد و موقع خوردن مقداري از آنها از دهانش بيرون ريخت. زن با عصبانيت به شوهرش گفت:« اين است شير نازنيني كه مي گفتي؟ اين جانور، كثيف و گنده بي ادب است. نگاه كن چطوري آبگوشت را سر مي كشد و گوشت و استخوان مي خورد! حالم به هم خورد از اين موجود كثيف و بوگندو!...» مرد ناراحت شد و هرچه خواست زنش را ساكت كند، نتوانست. شير هم از جابرخاست و به مرد گفت :« با تبرت ضربه اي به سر من بزن.» مرد گفت:« چرا من بايد اين كار را بكنم؟ تو دوست عزيز مني ، من نمي توانم به تو آسيبي برسانم.» اما شير اصرار كرد و مرد مجبور شد با تبر ضربه اي به او بزند. از جاي ضربه خون جاري شد و شير غرش كنان پا به فرار گذاشت. مرد زنش را سرزنش كرد و گفت:« اين رسم مهمان نوازي نبود. آنقدر غر زدي كه شير بيچاره ، ديوانه شد. نمي دانم با ضربه اي كه به او زدم چقدر زنده مي ماند. نكند شير بدبخت بميرد؟! در اين صورت من هرگز خودم را نمي بخشم ....» اما زن بي تفاوت اين حرفها مدتها فكر زن و مرد را به خود مشغول كرد. هيزم شكن به جنگل رفت و دنبال شير گشت ، اما او را پيدا نكرد. مدتها گذشت و از شير خبري نشد. هيزم شكن هر روز او را صدا مي زد و منتظرش مي ماند. ولي او ديگر نيامد و هيزم شكن را غمگين و پشيمان در انتظار نگه داشت. سه سال بعد، يك روز كه هيزم شكن مشغول جمع آوري هيزم بود، صداي آشنايي شنيد؛ صدا صداي شير بود. مرد به طرف صدا دويد. شير زير درختي پشت سر او ايستاده بود و صدايش مي كرد. هيزم شكن در حالي كه از شدت هيجان بغض كرده بود، شير را در آغوش گرفت و پوزه و يالهايش را بوسيد. شير گفت:« دلم برايت تنگ شده بود.» مرد گفت:« من هم همين طور، نمي داني از روزي كه با آن سر زخمي از پيشم رفتي چه كشيدم! همه اش به يادت بودم و مي ترسيدم بلايي به سرت آمده باشد. در اين مدت نتوانستم خودم راببخشم.» شيرگفت:« وقتي ديدم زنت مرتب مرا سرزنش مي كند، خواستم درسي به او بدهم ، امروز شير ساكت شد. زن سرش را زير انداخت و از شدت خجالت نتوانست حرفي بزند. شير هم از آنجا به سوي جنگل حركت كرد . او درسي را كه مي خواست به زن داده بود و ديگر حرفي براي گفتن نداشت. حرفهاي او روي زن خيلي تأثير گذاشت و باعث شد كه از آن پس ديگر به فكر عيبجويي از ديگران نباشد و با سخنان تلخ آنها را نيازارد. هيزم شكن به خاطر درسي كه شير به زنش داد، از او تشكر كرد و دوستي آنها تا زماني كه زنده بودند ، پايدار ماند. اي كاش همه ي ما بتوانيم دوستاني دانا، مؤمن ، وفادار وخوش زبان براي هم باشيم. انشا الله |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 6:39 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|