تبليغاتX
ترانه های کودکان - زخم زبان
شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان

زخم زبان

بچه هاي عزيزم آيا اين ضرب المثل را شنيده ايد: « زخم زبان از زخم شمشير بدتر است.» من در اين مورد يك داستان قديمي بلدم و آن را براي شما نقل مي كنم تا بدانيد چرا از قديم
گفته اند:  زخم زبان از زخم شمشير بدتر است.

 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود

در زمانهاي قديم ،هيزم شكني بود كه هر روز به جنگل مي رفت و شاخه هاي درختان را جمع مي كرد. او درختان خشكيده را مي بريد و آنها را به شهر مي برد و مي فروخت و مخارج زندگيش را تأمين مي كرد.هيزم شكن مرد مهرباني بود و گياهان و حيوانات را خيلي دوست داشت. فقط درختان خشكيده را مي بريد و مواظب درختان سالم بود. اگر حيواني را مي ديد كه احتياج به كمك دارد، به او كمك مي كرد. گاهي پرنده ها مي آمدند و دور و برش مي نشستند و او از غذاي خودش به آنها مي داد . پرنده ها هم برايش آواز مي خواندند. سنجابهاي كوچولو همينكه صداي تبر او را مي شنيدند، به سويش مي دويدند و با شادماني جيغ مي كشيدند و ورجه ورجه مي كردند.

هيزم شكن زن بداخلاقي داشت. زنش بيشتر وقتها غر مي زد و به او بد و بيراه مي گفت.
هيزم شكن كه مرد صبوري بود، تحمل مي كرد و از همسرش مي خواست كه او هم بردبار باشد. اما زن به حرفهاي او گوش نمي داد و دائم مي گفت: «اين هم شغل است كه تو داري؟ همه اش به جنگل مي روي و با حيوانات سرت را گرم مي كني . مگر نمي داني آنها موجودات زشت  و كثيفي هستند؟ بعدهم يك مشت هيزم جمع مي كني و روي كولت مي گذاري و به شهر مي بري تا بفروشي؛ مگر چقدر پول گيرت مي آيد؟ بهتر است اين كار را رها كني و به دنبال يك شغل نان و آبدار بروي.»

 هيزم شكن جواب مي داد:« من حيوانات و جنگل را دوست دارم. نمي توانم آنها را رها كنم. پولي كه از فروش هيزم به دست مي آورم آنقدر هست كه بتوانيم زندگيمان را تأمين كنيم. بنابراين لزومي ندارد كه به فكر عوض كردن شغلم باشم....»

خلاصه ، اين حرفها بيشتر شبها كه دور سفره مي نشستند تا شام بخورند تكرار
مي شد و مرد هر روز بيشتر از روز پيش به جنگل و حيوانات و طبيعت زيبا علاقه پيدا
مي كرد. او با ديدن طبيعت بيشتر به ياد پرودگار توانا مي افتاد و او را ستايش مي كرد.

يك روز وقتي به جنگل رفت تا هيزم جمع كند، شيري را ديد كه تكه چوب نوك تيزي  به پايش فرو رفته بود و نمي توانست راه برود. شير مي ناليد و با چشماني پر ازالتماس به هيزم شكن نگاه مي كرد. هيزم شكن به شير قوي هيكل نگاهي كرد و كمي ترسيد. اما با ديدن چشمان پرالتماس شير، ترسش را فراموش كرد؛ جلو رفت و چوب را از پاي او بيرون كشيد. شيرناله اي كرد و جاي زخم را ليسيد . هيزم شكن دستمالش را روي پاي شير بست و شير نفس راحتي كشيد و سرش را روي شانه ي مرد گذاشت و با صداهايي كه از گلويش درمي آورد، ازا و تشكر كرد. به اين ترتيب شير با هيزم شكن دوست شد و هر روز به سراغش مي آمد. يك روز شير شروع كرد به حرف زدن، درست مثل يك انسان حرف مي زد. هيزم شكن خيلي تعجب كرد اما شير گفت كه به خاطر علاقه اي كه به او دارد ، زبان انسانها را ياد گرفته تا باهم صحبت كنند .

هيزم شكن خيلي خوشحال شد. او دلش مي خواست شير را به زنش نشان بدهد تا به او ثابت كند كه حيوانات زشت و كثيف و خطرناك نيستند بلكه اگر به آنها محبت شود، دوست صميمي انسان مي شوند.

يك روز موضوع را به زنش گفت و از او خواست غذاي پرگوشتي بپزد تا شير را مهمان كند. زنش هم پس از كمي جروبحث، قبول كرد.

فرداي آن روز شير و هيزم شكن به خانه آمدند. زن از شير مي ترسيد و مي خواست فرار كند. هيزم شكن شير را به اتاق آورد و در كنارش نشست و او را نوازش كرد. شير هم آرام و باادب نشست و چيزي نگفت. زن سفره را انداخت و غذا را آورد و همه شروع به خوردن كردند. شير آبگوشت را باسر و صداي زياد هورت كشيد و گوشتها را جويد و موقع خوردن مقداري از آنها از دهانش بيرون ريخت. زن با عصبانيت به شوهرش گفت:« اين است شير نازنيني كه مي گفتي؟ اين جانور، كثيف و گنده  بي ادب است. نگاه كن چطوري آبگوشت را سر مي كشد و گوشت و استخوان مي خورد! حالم به هم خورد از اين موجود كثيف و بوگندو!...»

مرد ناراحت شد و هرچه خواست زنش را ساكت كند، نتوانست. شير هم از جابرخاست و به مرد گفت :« با تبرت ضربه اي به سر من بزن.» مرد گفت:« چرا من بايد اين كار را بكنم؟ تو دوست عزيز مني ، من نمي توانم به تو آسيبي برسانم.» اما شير اصرار كرد و مرد مجبور شد با تبر ضربه اي به او بزند. از جاي ضربه خون جاري شد و شير غرش كنان پا به فرار گذاشت. مرد زنش را سرزنش كرد و گفت:« اين رسم مهمان نوازي نبود. آنقدر غر زدي كه شير بيچاره ، ديوانه شد. نمي دانم با ضربه اي كه به او زدم چقدر زنده مي ماند. نكند شير بدبخت بميرد؟! در اين صورت من هرگز خودم را نمي بخشم ....» اما زن بي تفاوت
گفت:« اصلاً شير با آدم چه كار دارد؟ مي خواست به خانه ي ما نيايد؛ مگر من دعوتش كرده بودم؟ تازه مگر من حرف بدي زدم؟ مي خواست مثل آدم غذا بخورد تا چيزي نگويم.....»

 اين حرفها مدتها فكر زن و مرد را به خود مشغول كرد. هيزم شكن به جنگل رفت و دنبال شير گشت ، اما او را پيدا نكرد. مدتها گذشت و از شير خبري نشد. هيزم شكن هر روز او را صدا مي زد و منتظرش مي ماند. ولي او ديگر نيامد و هيزم شكن را غمگين و پشيمان در انتظار نگه داشت.

سه سال بعد، يك روز كه هيزم شكن مشغول جمع آوري هيزم بود، صداي آشنايي شنيد؛ صدا صداي شير بود. مرد به طرف صدا دويد. شير زير درختي  پشت سر او ايستاده بود و صدايش مي كرد. هيزم شكن در حالي كه از شدت هيجان بغض كرده بود، شير را در آغوش گرفت و پوزه و يالهايش را بوسيد. شير گفت:« دلم برايت تنگ شده بود.» مرد گفت:« من هم همين طور، نمي داني از روزي كه با آن سر زخمي از پيشم رفتي چه كشيدم! همه اش به يادت بودم و مي ترسيدم بلايي به سرت آمده باشد. در اين مدت نتوانستم خودم راببخشم.» شيرگفت:« وقتي ديدم زنت مرتب مرا سرزنش مي كند، خواستم درسي به او بدهم ، امروز
 مي خواهم او را ببينم و بدانم كه آيا معني كار مرا فهميده است يا نه. حالا مرا پيش اوببر.» مرد گفت:« نكند مي خواهي از او انتقام بگيري ؟» شير سرش را تكان داد و به چشمان مرد نگاه كرد و جواب داد:« من از تو مهرباني و گذشت را آموخته ام ، من اهل انتقام نيستم. » مرد ديگر چيزي نگفت و شير را به خانه برد. همينكه چشم  زن به شير افتاد ، ترسيد و فرياد كشيد. مرد گفت:« نترس او به تو آسيبي نمي رساند ؛ اما حرفي با تو دارد.» شير رو به زن كرد و گفت:« سه سال پيش را به ياد داري ؟ ديدي چگونه با سر زخمي از پيش شما رفتم ؟» زن گفت:« آره ، يادم هست .» شير گفت:« آن روز تو با حرفهايت دلم را شكستي و من نتوانستم تحمل كنم. براي همين از شوهرت خواستم مرا زخمي كند. حالا به جاي آن زخم نگاه كن ببين اثري از آن برجاي مانده است يا نه.» زن و مرد به شير نزديك شدند و به جايي كه سه سال پيش با تبر زخمي شده بود نگاه كردند اما اثري از آن زخم بر جا نمانده بود. شير
گفت:« مي خواستم به تو بگويم كه جاي زخمهاي فيزيكي خيلي زود خوب مي شود. هرجايي از بدن كه زخم شود، بعد از مدتي بهبود مي يابد و ديگر باعث آزار نمي شود ؛ اما اگر كسي با سخنان تلخ و گزنده ، شما را آزار دهد، اثرش براي هميشه در دلتان باقي مي ماند و شما را آزار مي دهد. از قديم گفته اند:« زخم كان از زبان ياران است    بدتر از زخم تيرباران است » من تو را مثل شوهرت، دوست خودم مي دانستم اما وقتي سر سفره ي غذا آن حرفها را به من زدي، دلم شكست و به شوهرت گفتم مرا زخمي كند تا درسي به تو بدهم كه ديگر فراموش نكني. »

شير ساكت شد. زن سرش را زير انداخت و از شدت خجالت نتوانست حرفي بزند. شير هم از آنجا به سوي جنگل حركت كرد . او درسي را كه مي خواست به زن داده بود و ديگر حرفي براي گفتن نداشت. حرفهاي او روي زن خيلي تأثير گذاشت و باعث شد كه از آن پس ديگر به فكر عيبجويي از ديگران نباشد و با سخنان تلخ آنها را نيازارد. هيزم شكن به خاطر درسي كه شير به زنش داد، از او تشكر كرد و دوستي آنها تا زماني كه زنده بودند ، پايدار ماند.

اي كاش همه ي ما بتوانيم دوستاني دانا، مؤمن ، وفادار وخوش زبان  براي هم باشيم. انشا الله

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 6:39  توسط مهری طهماسبی دهکردی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد

پیوندهای روزانه
نیمکت
موزیک و ترانه
چیستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
مناسبتها
درباره ی ما
نمایشنامه
خاطره
ضرب المثل
برای بزرگترها
داستان حیوانات
افسانه
داستانهای منظوم
مطالب علمی
داستان نوجوانان
داستان کودک
پیوندها
فرهنگ معين و فرهنگ دهخدا
هوانوردي
كامپيوتر و سرگرمي
ايليا
هنر معلمي
كودكانه هاي بهار
مهدايران(ليلا ربيعي)
آموزش زبان انگليسي
مدرسه ي ام البنين
سيب سبز(مريم زندي)
كودكانه
قديمي ترين سايت كتاب ايران
آموزش عربي و نمونه سؤالات
داستانهاي ايراني
اولين سايت كودكان
روانشناسی کودک
نوشته های نویسنده کوچک
تازه هاي ادبي
ادبيات كودك و نوجوان(اصلان قزللو)
ادبيات كودك و نوجوان(مهدي محمدي)
كودكان و نوجوانان طرفدار .....
نشر رويش( ناشر كتابهاي.....
ایستگاه پرستاری
مهدكودك ستارگان
سایت تخصصی پی سی ران
ماه مهر (شهرستان آران)
دیباچه
ترانه خلقت
كلاس 4
لزیرک
آموزش ابتدایی.....1
آموزش ابتدایی.....2
مهد طوطیا
دندانپزشکی امروز
سایت کتاب ایران
پرتال اصفهان
آمادگی جسمانی و ایروبیک
نوشته.......
آموزش و پرورش اصفهان
نیلوفرانه
عجایب باستانشناسی
نشریه فیروزه
دانيال كوچولو
تصاوير حيوانات
آموزگار
بانک وبلاگهای آموزشی کشور
روانشناسي به زبان ساده
ايليا خدابخش(ترانه سرا)
وسعت ايران
خانه ي دوم
كودكانه
دكترپورقربان
روانشناسي و مشاوره
فانتزي
مجلات رشد
سايت نو نهال
عمو پورنگ
با كودكي هام
البرز رزم آوا
خانه نقد
پهلوان خورشيد
باباجون شيرازي
وبلاگ آموزشي
معرفي كتاب كودك
طنزطنز
 

 RSS

مديريت وبلاگ
مهري طهماسبي دهكردي