X
تبلیغات
ترانه های کودکان - فصل بهار وقتي مياد....
فصل بهار وقتي مياد.... یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 8:52

فصل بهار وقتي مياد

 

بچه هاي عزيز، حامد را كه يادتان هست، همان پسري كه بعد از درگذشت پدربزرگش به پند و نصيحتهاي او عمل كرد و از اين بابت هم خيلي خوشحال بود.( داستان پند پدربزرگ در باره ي اوبود.) امسال موقع تحويل سال حامد و پدر و مادرش در خانه ي دايي ِ حامد دور هم جمع بودند تا خاطره ي پدربزرگ را زنده نگه دارند. وقتي دايي دعاي تحويل را خواند، همه براي آمرزش روح پدربزرگ فاتحه خواندند. حامد كه خيلي دلش براي پدربزرگ تنگ شده بود، آهي كشيد و گفت:« كاش پدربزرگ الان زنده بود و همراه ما كنار سفره مي نشست ، اما افسوس كه او الان زير خاك خوابيده و....» حامد ديگر نتوانست چيزي بگويد، بغضش تركيد و زد زير گريه. پدر و مادر ، دايي و زن دايي و بچه هايش هم ناراحت شدند. اما دايي كه خيلي خوب حرف مي زند، رو به حامد كرد و گفت:« اما مرگ پايان زندگي ما نيست ، ما آدمها يك روز مي ميريم و به زير خاك مي رويم اما خداي مهربان بازهم مارا زنده مي كند و به ما زندگي جاويد مي بخشد. اين دنيا مثل
مزرعه اي است كه ما در آن دانه مي كاريم و دانه ها رشد مي كنند و روزي بايد آنها را درو كنيم. كارهاي خوب نتيجه ي خوب و كارهاي بد ، نتيجه ي بد عايد ما مي سازند.  يك روز وقتي اين دنيا به پايان رسيد و ديگر آدم زنده اي روي آن نماند ، خداوند به فرشته اي به نام اسرافيل فرمان مي دهد كه در شيپور مخصوصي بدمد . به اين شيپور، صور مي گويند. وقتي صداي صور بلند شد، همه ي مردگان با اجازه ي پروردگار كريم زنده مي شوند و از گورها بيرون ميآيند و شتابان به سوي صحراي محشر مي روند و در آنجا به آدمهاي خوب و باايمان و درستكاري كه در طول زندگي خود، از فرمانهاي خدا و پيامبران الهي اطاعت كرده اند، پاداش مي دهند و افراد بد وستمكار را هم مجازات مي كنند. خوبها  به بهشت و بدها به جهنم مي روند و آدمها بازهم يكديگر را مي بينند و از حال هم باخبر مي شوند. پس مرگ پايان زندگي نيست.»

حامد كه بادقت به حرفهاي  دايي گوش مي داد گفت:« پس ما مي توانيم راه خوبي يا راه بدي را انتخاب كنيم يعني بهشت يا جهنم رفتن ما دست خودمان است.»

دايي جواب داد:« بله دست خودمان است. ما بايد طوري زندگي كنيم كه وقتي دوباره زنده شديم  ازخداوند خجالت نكشيم و مجازات نشويم. از قديم گفته اند: از مكافات عمل غافل مشو  گندم از گندم برويد جو  زِ جو ، كسي كه جو بكارد جو و كسي كه گندم بكارد ، گندم درو
مي كند. »

حامد گفت:« اما راستي چطوري اين همه آدم دوباره زنده مي شوند  با اينكه سالها بدنهايشان زير خاك بوده است و پوسيده و از بين رفته است؟»

دايي گفت:« درست مثل درختان كه در فصل زمستان خشك و بدون برگ هستند اما با آمدن بهار سبز و پر از برگ و شكوفه مي شوند، آدمها هم زنده مي شوند و اين نشانه ي قدرت خداي بزرگ است.»

حامد ديگر چيزي نپرسيد و گريه هم نكرد. او مطمئن بود كه روزي دوباره پدربزرگش را خواهد ديد و به او خواهد گفت كه چقدر دلش براي او تنگ شده بوده است. او تصميم گرفت در تمام مدتي كه زنده است و روي زمين زندگي مي كند، فقط به فكر خوبيها باشد تا روز قيامت در پيشگاه خدا و فرشته ها شرمنده و سرافكنده نباشد . بياييد ما هم اين شعر را به حامد و همه ي بچه هاي خوب تقديم كنيم:  

 

فصل بهار وقتي مياد

 

فصل بهار وقتي مياد

يادم ميفته به معاد

يه روز سخت ، روز حساب

يه روز پر از تب و تاب

اون روز تمام آدما

كوچيك ، بزرگ

پير و جوون، بينا و كور

تا مي شنوند صداي صور

مثل گياه از دل خاك

بيرون ميان از توي گور

تا كه خداي مهربون

برسه حساب همه شون

اونها كه كارنامه شونو

به دست راستشون  دارن،

خوشحال و شاد و پراميد

چهره هاشون ، ناز و سفيد،

ميدن به اونها اين نويد:

«آي آدماي باصفا

شما كه مهربون بوديد،

شما كه خوشزبون بوديد،

شما كه از ياد خدا

يه لحظه غافل نبوديد،

 بهشت سزاوار شماست.»

 

اما اونا كه دست چپ

يه دونه كارنامه دارن

تو دلهاشون پراز غمه

چهره هاشون زشت و كبود،

تو چشما اشك ماتمه

ميگن كه:« كاشكي نبوديم

كاشكي كه خاكستر بوديم

تو دنيايي كه فاني بود،

به فكر سيم و زر بوديم

كاري نكرديم كه خدا

راضي باشه از دست ما

كاشكي خدا امان ميداد

يه فرصتي به ما ميداد...»

اما فرشته ها ميگن:

« ساكت باشيد آي آدما

با اين همه بدي، شما

جاتون ميون آتشه...»

 

بله بچه ها ، روز جزا

راهها همه از هم جدا

يه دسته راهي بهشت

يه دسته توي دوزخند

بهشت جاي آدم خوبا

همه آدماي باصفا

اما جهنم جاي كي؟

جاي همه ي آدم بدا

 

دنياي ما يه مزرعه است

هركسي چيزي ميكاره

تا اينكه در روز جزا ،

محصولشو برميداره

 

هر كسي يك روز مي ميره

در دل خاك فرو ميره

چيزي كه ميذاره به جا

يا خوبيهاس  يا بديها

 

واسه همينه وقتي بهار

سر ميزنه به هرديار

زمين سرد و يخزده

ميشه پر از نقش و نگار،

يادم ميفته به معاد

يادم ميفته به معاد

 

 

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |