![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
در زمانهاي قديم ، مردي به نام عبدالله در شهر بزرگي زندگي مي كرد. او دوستي داشت كه در شهر دوري ساكن بود و به وسيله ي نامه با هم ارتباط داشتند. روزي از روزها دوستش به خبر داد كه مي خواهد به ديدنش بيايد.عبدالله خوشحال شد و از همسرش خواست تا اتاقي براي مهمان او آماده كند. چون در آن زمان مسافرتها طولاني و خسته كننده بود، مدتي طول كشيد تا دوستش آمد و آنها از ديدارهم بسيار شاد شدند. دوستش بعد از كمي استراحت ، از شهر بزرگ آنها ديدن كرد و چيزهايي را كه لازم داشت خريد ، اما بازهم در خانه ي او ماند . اقامت دوست عبدالله دوست عبدالله كه تازه ناهار خورده و توي اتاقش دراز كشيده بود ، صداي زن را شنيد و با همان لحن اين طور خواند: لالا لالا گوساله مهمون يكي دوساله و به اين ترتيب ميزبان خود را از رو برد. ( اين حكايت را سالها پيش از زبان مردي روحاني شنيدم .فكر مي كنم در باره ي اين موضوع صحبت مي كرد كه مهمان بايد رعايت ميزبان را بنمايد و زياد زحمت ندهد.) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 7:34 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|