![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
آن روزعصر، وقتي از مدرسه به خانه برمي گشتم، فقط به مينا فكر مي كردم. خيلي دلم مي خواست مينا زن آقاحميد شاگرد حسن آقا نجار بشود. آن وقت من هم مي توانستم تابستانها پيش او بروم و كار ياد بگيرم. در همين فكرها بودم كه رسيدم به آرايشگاه زنانه ي گل ميخك. جلوي آرايشگاه يك ماشين پيكان سفيد و تميز و گلزده ايستاده بود. صندلي عقب پيكان پر از بادكنكهاي كوچك و بزرگ و رنگارنگ بود.ايستادم و به ماشين چشم دوختم و آرزو كردم كه خواهرم عروس شود و برايش ماشين گل بزنند. همان موقع در آرايشگاه باز شد و عروس خانم دست در دست داماد بيرون آمد. چادر سفيد سرش بود با يك تور نازك سفيد روي صورتش. داماد هم كت و شلوار خوش دوخت سرمه اي پوشيده بود. چندتا زن هلهله كنان پشت سر آنها بيرون آمدند. عروس سوار ماشين شد و داماد پشت فرمان نشست.زنها هم به طرف ماشين ديگري كه كمي دورتر پارك شده بود رفتند.من همانطور ايستاده بودم و نگاه مي كردم. چشم عروس خانم به من افتاد، لبخندي زد و اشاره كرد كه جلو بروم. من رفتم و كنار در ماشين ايستادم. عروس خانم از صندلي عقب سه تا بادكنك بزرگ در سه رنگ سبز ، آبي و سفيد برداشت و گفت:« پسرخوب ، اسمت چيه ؟ كلاس چندمي؟ » گفتم اسمم اميده ، كلاس چهارم دبستانم. گفت:« آفرين پسر كوچولو، حتماً درست هم خوبه مگه نه؟» سرم را تكان دادم يعني بله خوبه. گفت:« بيا اين بادكنكهاي جادويي را بگير.اگه اينهارو توي دستت بگيري و سه تا آرزو بكني حتماً برآورده ميشه.» داماد كه تا آن وقت ساكت بود ، خنديد و گفت:« اين عروس خانم اهل شوخيه ، نمي خواد حرفشو باور كني.» من بادكنكهارا گرفتم و گفتم دستتون درد نكنه، عروسيتون مبارك. عروس در جواب داماد گفت:دلم مي خواد توي اين روز قشنگ به اين كوچولو هديه اي بدم تا هيچوقت منو فراموش نكنه.» داماد خنديد و ماشين را روشن كرد ، بوق زد و راه افتاد. آنها كه رفتند منهم به راهم ادامه دادم. به پارك محله كه رسيدم، روي نيمكتي نشستم و به بادكنكها نگاه كردم. ياد حرف عروس افتادم. اول آرزو كردم كه مينا زن آقاحميد بشود .آرزوي دومم اين بود كه پولي گير بياورم و به مادرم بدهم تا براي امشب شيريني بخرد. اما آرزو ي سومم را گذاشتم براي بعد تا خوب فكر كنم و بعد تصميم بگيرم. لحظه اي بعد صداي خنده اي به گوشم رسيد. به طرف صدا برگشتم . زن و مردجواني همراه دوتا بچه ي سه چهارساله در پارك گردش مي كردند. آنها باصداي بلند حرف مي زدند و مي خنديدند. به من كه رسيدند، بچه ها ايستادند و باحسرت به بادكنكها نگاه كردند. دختر گفت:« بابا، منم از اينا مي خوام.» پسر گفت:« منم مي خوام.» زن و مرد به هم نگاه كردند وخنديدند. مرد گفت:« ببين خانم، دوباره چشم دوقلوها به بادكنك افتاد و دلشون خواست. كاريش هم نميشه كرد ، بايد براشون بخريم.» يك دفعه فكري به سرم زد. اگر بادكنكها را به قيمت خوبي مي فروختم، مي توانستم پولش را به مادرم بدهم تا شيريني بخرد. مرد پرسيد: آقا پسر، بادكنها را مي فروشي؟ گفتم بله. گفت: قيمتش چنده؟ گفتم دونه اي هزارتومن. زن گفت:« اووه! چقدر گرونه!» گفتم آخه اين بادكنكها جادويي هستن ، واسه آدم شانس ميارن. مرد گفت:« اگه اينطوره چرا واسه خودت نگهشون نمي داري؟» گفتم آخه به پولشون احتياج دارم؛ امشب واسه خواهرم خواستگار مياد ، بايد شيريني بخريم. زن نگاه معني داري به لباسهاي كهنه و صورت رنگ پريده ام انداخت و به مرد گفت:«حالا كه واسه همچين امر خيري پول لازم داره ، ديگه باهاش چونه نمي زنيم . پولو بهش بده و بادكنكها را بخر.» مرد خنديد و دست كرد توي جيبش و سه تا اسكناس سبز هزاري درآورد و به من داد و بادكنكها را گرفت . از دختر پرسيد : « چه رنگي شو مي خواي؟» دختر گفت:« من سبزه رو مادرم رفت و شيريني خريد و برگشت. شب بعد از شام آقاحميد با مادربزرگش آمد. پدر و مادرش سالها پيش مرده بودند و او با مادربزرگش زندگي مي كرد. پسر خوبي بود. من كه از نجاري خوشم مي آمد، خيلي دلم مي خواست آقاحميد، دامادمان بشود. آن شب برخورد بابام با آقاحميد خيلي خوب بود. مهمانهادهانشان را شيرين كردند و قرارعقد را گذاشتند براي دوهفته ي ديگر.آخر شب كه رفتند، خيلي خوشحال بودم. اطمينان داشتم كه بادكنكهاي جادويي كار خودشان را كرده اند و آرزوهايم برآورده شده است. توي رختخواب كه دراز كشيدم ، به سومين آرزويم فكر مي كردم . نمي دانستم چه آرزويي بكنم كمي فكر كردم و يادم آمد كه مادر هميشه از خدا مي خواهد كه پدرم سرعقل بيايد و برود سر يك كار آبرومندانه و همه ي ما هم سالم و سربراه باشيم. منهم همين را از خدا خواستم و با خيال راحت و آسوده چشمانم را بستم و خوابيدم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 21:37 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|