![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
چندسال پيش كه من معلم كلاس سوم بچه هاي استثنايي كم توان ذهني بودم، شاگردي داشتم به اسم صادق كه هر وقت مي خواست مدادش را بتراشد، آن را به زور داخل مدادتراش مي كرد و چنان فشاري بر آن وارد مي ساخت كه هم مدادمي شكست و هم مدادتراش. روزهاي اول كاري به كارش نداشتم ، اما وقتي ديدم مدادها را سالم نمي گذارد، ديگر به او اجازه ي مدادتراشيدن را ندادم. خودم مدادش را مي تراشيدم و تراش را هم از او گرفته و داخل كشوي ميزم گذاشته بودم؛ چون اگر از او غافل مي شدم، حتماً مداد و مدادتراش را مي شكست. به خاطر اين كارها، مادرش هم از خريد مداد براي او خودداري مي كرد و گاهي چندروزي بدون داشتن مداد در كلاس حاضر مي شد و مجبور مي شدم خودم مدادي برايش تهيه كنم. ماه رمضان بود . صادق روزه مي گرفت. يك روز گفت: خانم، من ديشب مي خواستم مشق بنويسم اما مداد نداشتم. مدادم را شكسته بودم. به مادرم گفتم پول بده مداد بخرم ، نداد. منهم گريه كردم و گريه كردم. اونقدر گريه كردم تا دلش سوخت و پولم داد مداد خريدم. دوستش اميد كه به حرفهاي او گوش مي داد، گفت: اي داد و بيداد! گريه كردي؟ حتماً روزه ات باطل شد. صادق با سادگي گفت: نه باطل نشد.آخه بعد از افطار گريه كردم. . . . و من در آن لحظه به صداقت و ساده دلي و بي آلايشي اين گروه از بچه ها فكر مي كردم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم دی 1385ساعت 20:25 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|