تبليغاتX
ترانه های کودکان - عروسي پر سروصدا
شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان

به نام خدا

عروسي پر سروصدا

آن روز نسرين خيلي خوشحال بود. لباس قشنگي را كه تازه خريده بود به تن كرد ، موهايش را شانه زد و مانتوي مهمانيش را روي آن پوشيدو همراه پدر و مادر و برادرش مجيد،به طرف سالن برگزاري جشن عروسي رفتند.همه ي آنها بهترين لباسهايشان را پوشيده بودند. نسرين خيلي خوشحال بود . مطمئن بودكه جشن عروسي دخترخاله اعظم خيلي باشكوه و به يادماندني خواهد بود.

 سالن داراي دو قسمت زنانه و مردانه بود. پدر و مجيد به سالن مردها و نسرين و مامان به سالن زنها رفتند. هنوز تمام مهمانها نيامده بودند. ناهيد،دختر خاله اعظم ، توي لباس عروسي خيلي زيبا شده بود. نسرين با ديدن او ياد قوهاي سفيد توي درياچه افتاد كه چند روز پيش داستانش را خوانده بود. بعد از سلام و تعارفها و تبريك گفتن به خاله اعظم و ناهيد،نسرين و مادرش در جايي نزديك به جايگاه عروس و داماد نشستند.جايگاه با گلهاي زيبا و آينه و شمعدان به شكل زيبايي تزيين شده بود. صداي موزيك ملايمي از بلندگوهاي سالن به گوش مي رسيد و همه چيز خوب و دلخواه بود. ساعتي بعد تمام مهمانها آمدند و سالن پرشد.نسرين مي خواست با دخترهاي فاميل سلام و احوالپرسي كندكه ناگهان صداي ترسناكي ازبلندگوبه گوش  رسيد.انگار كسي با تمام قوا توي ميكروفن فوت مي كرد. صدا بسيار بلند و گوشخراش بود ؛ به طوريكه در و ديوار سالن هم به لرزه درآمدند و ديگر امكان نداشت كسي بتواند صداي بغل دستي خودش راهم بشنود.بعد هم مردي كه خودش را خواننده معرفي مي كرد، شروع كرد به خواندن ترانه هاي شاد. صداي او با ارگ همراهي مي شد. بيشترازآنكه صداي او به گوش برسد، صداي ارگ شنيده مي شد و اكوي آن هم ناراحت كننده و آزاردهنده ي گوش بود. بعضي از مهمانها برخاستند و وسط سالن شروع كردند به رقصيدن ؛اما نسرين و مادرش از اين صداها ناراحت بودند و به دنبال جايي مي گشتند كه صدا كمتر باشد. مادر چنددقيقه اي تحمل كرد اما صدا ناراحتش مي كرد. رفت و چادرش را سر كرد و نسرين هم مانتويش را پوشيد و دنبال او به راه افتاد. خاله اعظم متوجه  شد و اشاره كردكه كجا مي رويد؟ مادر به گوشها و سرش اشاره كرد . خاله فهميدكه آنها از صداي موسيقي ناراحت شده اند و ديگر چيزي نگفت.مادر و نسرين به  حياط پشت سالن رفتند و توي اتاقي كه نمازخانه هم بود نشستند. چندخانم ديگر هم آنجا بودند. مادر و نسرين سلام كردند و كنار آنها نشستند. اينجا صدا خيلي كم مي آمد. كم كم چندنفر ديگر هم آمدند و نمازخانه پرشد. خانم ميانسالي كه پاهايش را دراز كرده بود و كنار مادر و نسرين نشسته بودگفت:«ببخشيد كه پاهايم را دراز كردم،من زانو درد دارم و نمي توانم چهار زانو بزنم. راستي شما هم از صداي سالن فرار كرده ايد؟ »مادر جواب داد: «بله ، من نمي توانم اينجور صداها را تحمل كنم. سردرد مي گيرم و سردردم هم مدتها طول مي كشد.» زن خنديد و گفت: «من هم مثل شما هستم. يعني آمده ايم  عروسي بايد اينجا بنشينيم و از صداي بلند فرار كنيم. حتماً توي سالن دارند با شيريني و ميوه و شربت پذيرايي مي كنند.»

 دهن نسرين با شنيدن حرفهاي زن آب افتاد . مي خواست به سالن برگردد. از مادرش اجازه گرفت و به سالن برگشت. اما صدا همچنان بلند و گوشخراش بود و خواننده به جاي خواندن فرياد مي كشيد.

خاله اعظم هم در حال پذيرايي از مهمانها بود و به خدمتكارها دستوراتي مي داد كه آنها نمي شنيدند و مجبور بودند به لبهاي او نگاه كنند تا بفهمند كه چه مي گويد.نسرين شيريني و ميوه خورد و رقص مهمانها را تماشا كرد و باز به نمازخانه برگشت كه حالا شلوغ شده بود و خانمهايي كه اكثر آنها سالخورده و ميانسال بودند، آنجا دور هم نشسته بودند و با هم صحبت مي كردند. پشت سرش خاله اعظم  با چندتا خدمتكار آمد و براي آنها هم ميوه و شيريني آورد و عذر خواهي كرد. يكي از خانمها گفت: «اعظم جان ،به اين خواننده بگوييد صداي بلندگو را كم كند، سرمان رفت از بس صداي فريادش بلند است. »خاله اعظم گفت: «شرمنده ام خانم جان، چندبار برايش پيغام داديم اما گوش نمي دهد و مي گويد صداي اين دستگاه كم نمي شود. من هم به دامادم گفتم كه قبل از شام مرخصش كند. بعد از صرف شام انشاالله ديگر صدايش را نخواهيد شنيد.»

 شام كه دادند،بازهم همان صداي ملايم موسيقي در سالن پيچيد و مهمانها نفس راحتي كشيدند. آخر شب عروس و داماد به خانه ي بخت رفتند. مهمانها هم ،آنها را همراهي كردند و بعد به خانه هايشان برگشتند.در خانه،پدراز نسرين پرسيد: «از اجراي موسيقي شاد خوشت آمد؟» نسرين گفت: «واي بابا ، من و مامان كلافه شديم و به نمازخانه فرار كرديم. عده ي زيادي مثل ما بودند و از صداي خواننده به نمازخانه پناه آورده بودند. مامان هم تمام مدت آنجا بود.اما بعد از شام به سالن برگشتيم و پيش بقيه بوديم. »مجيد گفت: «مي دانيد صداهاي بلند چقدر براي گوش زيان آور است؟ اگر نمي دانيد صبركنيد تا مقاله اي را دراين مورد برايتان بخوانم .»

مجيد بريده ي روزنامه اي آورد و اينطور خواند:

«گوش همه انسان ها قادر است شدت هر صدایی را تا مقدار و زمانی مشخص تحمل کند و آسیب نبیند. شدت اصوات را با واحدی به نام دسی بل اندازه مي گيرند. مثلا شدت صدای موتور یک هواپیمای جت حدود 160 دسی بل است. اگر کسی در برابر این مقدار صدا قرار بگیرد، دچار پارگی پرده ی گوش و آسیب شدید سیستم شنوایی و نیز کری دائمی خواهد شد.

استانداردهای صدا حداکثر شدت صوتی را که انسان می تواند به مدت 8 ساعت تحمل کند و به سیستم شنوایی اش آسیبی نرسد، 85 دسی بل بیان کرده اند. همین استانداردها به ازای هر 5 دسی بل افزایش شدت صوت، زمان تحمل افراد را نصف می کنند. این مقدار فقط برای حفظ سلامت سیستم شنوایی است.

اما صدا اثرات نامطلوب دیگری بر سایر اندام ها نیز می گذارد. معمولاً صدای داخل خودروها در حالی که کولر یا بخاری آن هم روشن باشد، ممکن است به 50 الی 80 دسی بل برسد. این مقدار بسته به نوع ماشین و تکنولوژی ساخت آن متفاوت است. در این وضعیت راننده در معرض آسیب به سیستم شنوایی خود نیست، اما با روشن کردن ضبط، صدای داخل به بیش از 90 دسی بل می رسد که این مقدار صدا در مدت زمان 4 ساعت می تواند به سلول های شنوایی فرد آسیب های شدیدی وارد کند. »

نسرين گفت: » پس چرا توي سالن اينقدر صدا  را زياد مي كنند و باعث سردرد و ناراحتي مهمانها مي شوند؟ »

 مجيد جواب داد:« شايد چون سلامتي برايشان مهم نيست. براي خواننده ، مهم اين بود كه بخواند و صدايش را تا مي تواند بلند كند، ديگر برايش فرق نمي كرد كه ميزان بلندي صدا چقدر باشد.تازه آقاي خواننده توي سالن مردانه بود و صدايش براي ما،بيشتر از صدايي بود كه به گوش شما مي رسيد. راستش من و بابا هم براي فرار از صداي او مدتي از سالن بيرون آمديم و توي پياده رو قدم زديم. من مي دانم كه بايد از صداهاي بلند دوري كنيم تا هميشه گوشهايي سالم و شنوا داشته باشيم.»

 نسرين و خانواده اش مي خواستند بيشتر با هم حرف بزنند .اما خيلي خسته بودند و خوابيدند. آن شب نسرين در خواب استخر آب بزرگي را مي ديد كه دو قوي سفيد و زيبا در آن شنا مي كردند. كنار استخر درختچه هاي زيبايي با گلهاي سرخ و سفيد روييده بود و با وزش نسيم ملايمي،گلبرگهايشان بر سر قوها مي ريخت. نسرين با خودش فكر مي كرد كه اين قوها را مي شناسد اما نمي دانست كجا آنها را ديده است. از خواب كه بيدار شد يادش آمد كه با ديدن ناهيد در لباس زيباي عروسي به ياد قوهاي سفيد افتاده بود. بي اختيار لبخند زد و از ته دل براي خوشبختي عروس و داماد دعا كرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 7:55  توسط مهری طهماسبی دهکردی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد

پیوندهای روزانه
نیمکت
موزیک و ترانه
چیستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
مناسبتها
درباره ی ما
نمایشنامه
خاطره
ضرب المثل
برای بزرگترها
داستان حیوانات
افسانه
داستانهای منظوم
مطالب علمی
داستان نوجوانان
داستان کودک
پیوندها
فرهنگ معين و فرهنگ دهخدا
هوانوردي
كامپيوتر و سرگرمي
ايليا
هنر معلمي
كودكانه هاي بهار
مهدايران(ليلا ربيعي)
آموزش زبان انگليسي
مدرسه ي ام البنين
سيب سبز(مريم زندي)
كودكانه
قديمي ترين سايت كتاب ايران
آموزش عربي و نمونه سؤالات
داستانهاي ايراني
اولين سايت كودكان
روانشناسی کودک
نوشته های نویسنده کوچک
تازه هاي ادبي
ادبيات كودك و نوجوان(اصلان قزللو)
ادبيات كودك و نوجوان(مهدي محمدي)
كودكان و نوجوانان طرفدار .....
نشر رويش( ناشر كتابهاي.....
ایستگاه پرستاری
مهدكودك ستارگان
سایت تخصصی پی سی ران
ماه مهر (شهرستان آران)
دیباچه
ترانه خلقت
كلاس 4
لزیرک
آموزش ابتدایی.....1
آموزش ابتدایی.....2
مهد طوطیا
دندانپزشکی امروز
سایت کتاب ایران
پرتال اصفهان
آمادگی جسمانی و ایروبیک
نوشته.......
آموزش و پرورش اصفهان
نیلوفرانه
عجایب باستانشناسی
نشریه فیروزه
دانيال كوچولو
تصاوير حيوانات
آموزگار
بانک وبلاگهای آموزشی کشور
روانشناسي به زبان ساده
ايليا خدابخش(ترانه سرا)
وسعت ايران
خانه ي دوم
كودكانه
دكترپورقربان
روانشناسي و مشاوره
فانتزي
مجلات رشد
سايت نو نهال
عمو پورنگ
با كودكي هام
البرز رزم آوا
خانه نقد
پهلوان خورشيد
باباجون شيرازي
وبلاگ آموزشي
معرفي كتاب كودك
طنزطنز
 

 RSS

مديريت وبلاگ
مهري طهماسبي دهكردي