![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
به نام خدا کار تازه چند ماهي مي شد كه آقاجواد بيكارشده بود و درآمدي نداشت. هرچه هم به اين در و آن درمي زد تا كاري پيدا كند ، كار پيدا نمي شد كه نمي شد. همسرش سيما از اين بابت خيلي ناراحت بود و خداخدا مي كرد تا هرچه زودتر كارخانه باز شود و جواد برگردد سر كارش و مشكلات آنها هم برطرف گردد. در اين مدت هرچه پس انداز داشتند خرج كردند و شروع کردند به قرض كردن. از آنجا كه سيما زني خانه دار بود و كاري جز پخت و پز و رفت و روب از او بر نمي آمد ، نمي توانست در اين وضعيت به همسرش كمك كند. چند بار هم به خواهرش سيمين گفته بود كه چقدر دلم مي خواست مي توانستم كاري انجام دهم و پولي در آورم ، اما چه كنم كه خيلي بي هنرم . يك روز سيمين به خانه ي آنها آمد و گفت : « همسايه ي ما پيرزني بيمار و تنهاست كه نياز به يك پرستار دارد. اگر روزي دو سه ساعت برايش كار كني ، پول خوبي به تو مي دهد.» سيما پرسيد : « چه كاري بايد برايش انجام دهم؟» سيمين جواب داد :«بايد برايش غذا بپزي ، خانه اش را تميز و مرتب كني ، خودش را به حمام ببري و. . .» سيما پريد وسط حرفش كه : « خجالت بكش خواهر! حال بيايم كلفت يك پيرزن بشوم؟ مردم چه مي گويند؟» سيمين گفت :« به مردم چه مربوطه؟ تو كار مي كني و مزد مي گيري ، آن هم يك كار آبرومند كه هم ثواب اخروي دارد و هم اجر دنيوي . تو براي پيرزن خانه داري مي كني ، او هم به تو مزد مي دهد.»سيما پشت چشمي نازك كرد و گفت : « وا. . . ! مگه نگفتم كه من كلفت نيستم ؟ اين چه حرفيه كه مي زني ؟ » سيمين در حالي كه آماده مي شد تا برود ، گفت : « به هر حال اين تنها كاري است كه تو سيما كه قيافه ي متفكري به خود گرفته بود ، گفت : « عجيبه كه بعضي از آدم ها بايد حتماً كلفت و نوكر داشته باشند تا اموراتشان بگذرد ، ولي آدم هاي بيچاره اي مثل من اگر رو به موت هم باشند بايد خودشان كارهاي منزلشان را انجام بدهند . خوش به حال پيرزنه ! معلومه كه خيلي پولداره ! » سيمين چادرش را سر كرد و به طرف در اتاق رفت و در همان حال گفت : « نه بابا ، اين خبرها نيست . اين بيچاره هيچ كس را ندارد . نه شوهر نه بچه و نه فاميل . مدتهاست كه پوكي استخوان گرفته و نمي تواند درست راه برود. با صندلي چرخدار اين ور و آن ور مي رود . البته وضع ماليش نسبتاً خوبه و مي تواند به پرستارش حقوق كافي بدهد .» بعدهم خداحافظي كرد و رفت. بعد از رفتن او سيما نشست و فكر كرد ، اما نتوانست كار كردن براي پيرزن را قبول كند. چند روز ديگر هم گذشت. وضع مالي جواد و سيما حسابي خراب بود ، اداره ي كار هم هيچ كاري براي جواد و بقيه يكارگران ، انجام نداده بود. يك روز عصر، سيما كه خيلي دلتنگ و ناراحت بود ، راه افتاد و به امامزاده ي نزديك منزلشان رفت. در آنجا كلي گريه و دعا كرد و حل مشكلش را از خدا خواستار شد. در همان حال چشمش به زني افتاد كه النگوي پهني در دست داشت و مي خواست آن را درون ضريح بيندازد. سيما با خودش گفت : چي مي شد اگر اين زن النگو را به من مي داد تا با فروش آن خرجي چند روز ديگرمان را هم تأمين كنم ؟ ! و به فكر افتاد تا مشكلش را به آن زن بگويد ؛ اما ترسيد كه زن قبول نكند. زن هم پس از ساعتي راز و نياز با امامزاده ، النگو را داخل ضريح انداخت و رفت. ناگهان فكري به خاطر سيما خطور كرد : « چطور است ادعا كنم كه النگو مال منست ؟ آن را از خادم امامزاده مي گيرم و مي فروشمش. بعدها هروقت پولدار شدم ، به اندازه ي قيمتش پول در ضريح مي ريزم.» مدتي با اين افكار دست به گريبان شد و آخرش هم برخاست و به سراغ خادم مسجد رفت و از او خواست النگو را به او بدهد. خادم كه دهنش ازتعجب باز مانده بود ، گفت :« آخر خواهرجان ، من چطور مي توانم در ضريح را باز كنم ؟ اين كار امكان ندارد.» سيما در حالي كه چادرش راقرص و محكم گرفته بود تا خادم چهره اش را نبيند ، با گريه گفت :« شمارا به خدا آقا ، كاري بكنيد. من اشتباه كردم كه النگو را توي ضريح انداختم. راستش دستم خيلي تنگه . فكر كردم با انداختن النگو گره از كارم باز ميشود . اما مي بينم اگر بفروشمش ،مي توانم پولش را به زخم كارم بزنم. حالا شما هم لطف كنيد و آن را برايم بيرون بياوريد.» خادم فكري كرد و گفت : « راستش اينجا هيئت امنا دارد و فقط آنها اجازه دارندكه در را بازكنند. حالاهم همه ي آنها بايد اينجا حاضر باشند تا در ضريح باز شود. شما همين جا صبر كنيد تا من بروم و آنها را خبر كنم.» سيما منتظر ماند. ساعتي بعد خادم به همراه سه مرد ديگر برگشت . آنها در ضريح را باز كردند و النگو را بيرون آوردند. وقتي مي خواستند آن را به سيما بدهند ، يكي از آنها با تعجب گفت : « به نظر نمي آيد كه اين النگو طلا باشد. به رنگش توجه كنيد . . .» النگو را دست به دست دادند و همگي نتيجه گرفتند كه النگو بدلي است. دهان سيما از شدت ناراحتي خشك شده بود و دانه هاي درشت عرق بر پيشانيش جاري بود. در همان حال روي زمين نشست و زد زير گريه. خادم و سه مرد ديگر ايستاده بودند و او را نگاه مي كردند. سرانجام يكي از آنها پرسيد: « خواهرم ، چرا گريه مي كني ؟ حتماً اشتباه كرده اي و اين النگو مال تو نيست. چندتا النگوي ديگر هم توي ضريح هست. مي خواهي به آنها هم نگاهي بيندازي؟» سيما هق هق كنان گفت :« نه آقا نمي خواهم . هيچ كدام از آنها مال من نيستند. مي خواستم زرنگي كنم و پهن ترين النگو را به خيال خودم قرض بگيرم و بفروشم تا به شوهر بيكارم كمكي كرده باشم. لعنت بر شيطان ! مي بينيد چه بازي عجيبي سر من درآورد ؟! نمي دانستم كه اين قدر زود رسوا مي شوم. . . » بعدهم بدون آنكه منتظر شنيدن حرف ديگري از آن مردان باشد ، برخاست و از امامزاده بيرون رفت و آنها را در بهت و حيرت باقي گذاشت. ساعتي بعد سيما در خانه ی خواهرش بود و از او مي خواست هرچه زودتر اورا به خانه ي پيرزن ببرد تا با توکل به خدا ،كارش را شروع كند. سوره ي بقره ، آيه ي :268 شيطان به وعده ي فقر و بي چيزي شمارا به كارهاي زشت و بخل وادار كند و خداوند به شما وعده ي آمرزش و احسان دهد. خدا بر همه ي امور جهان داناست. ************************** *ماجرای این داستان واقعی است.* ************************ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:31 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|