![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
به نام خدا دوست روشندل من (تقدیم به مادر سپید و تمام مادرانی که فرزندان روشندل دارند.) یادش به خیر روزهای خوب کودکی ؛ کلاس اول و دوم دبستان،من و بتول دو تا دوست صمیمی بودیم. هر روز صبح بتول می آمد سر کوچه ی ما می ایستاد تا من از خانه خارج شوم و با هم به مدرسه برویم. آن روزها همه ی بچه ها پیاده به مدرسه می رفتند. مثل امروز نبود که همه ی خلق خدا ماشین داشته باشند. توی شهر کوچک ما فقط تعداد انگشت شماری صاحب ماشین بودند. آنها هم جیپ یا وانت داشتند و با آنها کار می کردند. راه مدرسه کمی دور بود. ما دوتایی توی خیابان راه می رفتیم و می گفتیم و می خندیدیم و از با هم بودن، لذت می بردیم. یک مغازه ی خرازی فروشی سر راهمان بود که بتول خیلی از گل سرها و سنجاق سینه های بدلی پشت ویترین آن خوشش می آمد. او مدتی پولهایش را جمع کرد تا برای خودش یک گل سر بخرد. بالاخره یک روز دوتومن پولش را برداشت و ظهر که از مدرسه برمی گشتیم به آن مغازه رفتیم . بتول تمام گل سرها را نگاه کرد . صاحب مغازه که یک حاج آقای مهربان و خوش اخلاق بود ؛ تمام آنها را از ویترین در آورد و جلوی ما گذاشت ؛ اما بتول نمی دانست کدام را انتخاب کند . حاج آقا که تردید بتول را دید با خنده گفت:« اینجا مغازه ی خرازی فروشیه ، دخترکوچولوهای مشکل پسندی مثل شما را راضی نمی کنه اینجا فقط خر، راضی میشه.» ما هم خنده مان گرفت و هم خجالت کشیدیم. بتول که تا بناگوش قرمز شده بود، یکی از گل سرها را برداشت و پولش را داد و بیرون آمدیم. از آن روز به بعد هروقت از جلوی آن مغازه رد می شدیم ، بی اختیار می خندیدیم. اول مهر سال بعد، بتول به مدرسه نیامد. پدرش کاسب بود و ورشکست شده بود. آنها از شهرما رفتند. بتول بدون آنکه به من سری بزند، با خانواده اش رفت و تنها خاطره اش برای من به یادگار ماند. بیش از همه، دکان خرازی فروشی مرا به یاد او می انداخت. سالها گذشت. من معلم شدم، ازدواج کردم و از شهر خودمان به اصفهان رفتم. دوتا بچه داشتم که به فکرادامه ی تحصیل افتادم و به دانشگاه اصفهان رفتم. هم درس می خواندم، هم درس همسرم بالاخره اسم آن مرد را به خاطر آورد، دیوید بله اسم او دیوید بود. یک مرد ارمنی که از دوران جوانی در این مجتمع تدریس می کرد و حالا که حدود پنجاه سال داشت بازهم آنجابود. او و همسرم کمی باهم گفتند و خندیدند و بعد باهم به دفتر آقای رشیدی ، معاون مجتمع رفتیم. آقای رشیدی مرا به خانم عالمی ، مدیر قسمت دختران معرفی کرد و من به عنوان کارورز سر کلاس آمادگی دختران رفتم ؛ نشستم و تدریس معلم نابینا را مشاهده کردم. خانم معلم عینک درشت سیاهی به چشم داشت. تقریباً هم سن و سال خودم بود. تمیز و مرتب و آراسته بود و آرام و شمرده صحبت می کرد. درس آن روز فصلهای سال بود. خانم معلم تابلوهای برجسته ای داشت و بچه ها با لمس تابلوها خصوصیات فصلها را می آموختند. چندبار سوالاتی برایم پیش آمد و از خانم معلم پرسیدم. او با دقت به من گوش می داد و با لبخند پاسخ می داد. وقتی کار تدریسش تمام شد، بچه ها را به حال خودشان گذاشت و آرام به سویم آمد ، چهره ام را لمس کرد و گفت: خودت هستی شیرین؟ مرا نشناختی؟ جا خوردم . من تابه حال او را ندیده بودم اما او اسم کوچک مرا هم می دانست . با تعجب نگاهش کردم .بازهم خندید و گفت: ببینم ، مغازه ی خرازی فروشی چه کسی را راضی می کنه ؟ یک مرتبه به دوران کودکی برگشتم ، من و بتول توی مغازه ی خرازی فروشی ایستاده بودیم و حاج آقا می خندید و گل سرها را جلوی ما می گذاشت. از جا برخاستم . خانم معلم عینکش را برداشت و من چشمهای مهربانش را دیدم و او را شناختم. بله خودش بود. بتول بود اما چرا اینجا ؟ چرا با چشمان بی فروغ؟ اشکهایم بی اختیار جاری شدند و دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. سرم را روی شانه های بتول گذاشتم و با صدای بلند گریستم.او هم گریه می کرد. سروصدای بچه ها بلندشده بود: خانوم برای چی گریه می کنید؟ خانوم چی بتول حرف می زد و من گوش می دادم و از اینکه دوست قدیمیم را در این وضعیت می دیدم ناراحت بودم. خانم مدیر که دیده بود زنگ تفریح به دفتر نرفتیم ، برایمان چای فرستاد. با هم چای خوردیم و از زندگیمان گفتیم. برادر بتول که چندسالی از او کوچکتر بود، به خاطر او دکتر شده بود . گفته بود: بتول جان، حالا که تو بیمار و نابینا شدی و دکتر شدن برایت کار سختی است، من دکتر می شوم تا به بیماران کمک کنم . او حالا یکی از چشم پزشکهای خوب شهر بود اما نتوانسته بود به خواهر نابینایش کمکی بکند. بتول با پدر و مادر پیرش زندگی می کرد. معلم رسمی مجتمع بود و مثل یک آدم سالم ، کار می کرد و در اجتماع نقش فعال داشت. من در مقابل او احساس ضعف و ناتوانی می کردم. زنگ تفریح تمام شد ، بچه ها به کلاس برگشتند و سرجاهایشان نشستند. بتول برایشان گفت که من دوست او هستم و دخترکوچولوهای نابینا و کم بینا ، به من خوش آمد گفتند و شادیشان را ابراز کردند. من به عشق دیدن بتول ، تمام گرفتاریهایم را فراموش کردم و 24 ساعت تمام به مجتمع رفتم و گزارش مفصلی نوشتم و به استادم ، خانم تقوی دادم. استاد بعد از خواندن گزارشم گفت: من تمام این گزارشها را نگه نمی دارم؛ اما گزارش شما یک گزارش متفاوت است، آن را در آرشیو می گذارم تا دانشجویان دیگر در سالهای آینده هم آن را بخوانند و بفهمند که معلولیت ؛ نمی تواند مانع پیشرفت شود و افراد نابینا با به کارگیری دیگر حواسشان می توانند مثل افراد بینا در اجتماع نقش فعال داشته باشند. از آن روز سالهای زیادی گذشته است. من و بتول هنوز هم با هم دوست هستیم . او بهترین دوست منست. هروقت دلم می گیرد و احساس دلتنگی و خستگی آزارم می دهد ، به دیدنش می روم ، با او درددل می کنم ؛ روحیه می گیرم و برمی گردم. بتول من نابیناست اما دلی به وسعت دریا دارد، او یک روشندل واقعیست. او پس از سالها توانست مرا از صدایم بشناسد اما من با داشتن دو چشم سالم، او را نشناختم. پایان
** این داستان کمی واقعی است. اسامی مستعار هستند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:19 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|