تبليغاتX
ترانه های کودکان - تيرهاي شيطان( برای نوجوانان)
شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان

به نام خدا

تيرهاي شيطان( برای نوجوانان)

 

در يك روز سرد زمستان ، شيطان با همسرش به زمين آمد تا انساني را بيابد و او را  گمراه کند. او و همسرش به دهكده اي رفتند كه مردمي ساده و زحمتكش داشت. آنها به يك كلبه ي متروك كه در وسط دهكده قرار داشت رفتند.

شيطان و همسرش كنار پنجره ايستادند و كلبه ي همسايه را زير نظر گرفتند. در آن كلبه زن جواني مشغول پخت و پز و خانه داري بود. در كنارش دختر كوچك زيبايي با موهاي مجعد طلايي  راه  مي رفت و بازي مي كرد. زن گاهي به كودك نگاهي مي انداخت و لبخندي مي زد. كودك هم مي خنديد و  از حركاتش معلوم بود كه شيرين زباني مي كند.

با ديدن اين منظره اخم هاي شيطان درهم رفت . رو به همسرش كرد و گفت : « من امروز با اين زن جوان كاري مي كنم كه محبتش به اين كودك ،  به كينه و نفرت تبديل شود.»

همسرش از كنار او دور شد و در گوشه اي نشست و با بي تفاوتي گفت :« هر كاري كه مي خواهي بكن ، اما فكر نمي كنم كه فريب دادن اين زن كار آساني باشد. او مادر است و كينه و نفرت نمي تواند در قلبهاي مادران راه پيدا كند.»

شيطان با خوشحالي دستهايش را به هم ماليد ، دمش را تكان داد ، سمهايش را به زمين كوبيد و گفت : « اما اين زن مادر نيست. او نامادري است . مادر اين كودك ، بعد از تولد او مرده و اين زن بچه را بزرگ كرده است.»

زن شيطان دماغ سرخ شده از سرمايش را با ناخنهاي درازش خاراند ، شانه هايش را بالا انداخت و گفت : « اگر اين طور باشد ، شايد بتواني موفق شوي.»

شيطان چيزي نگفت اما زن همسايه و كودك را همچنان زير نظر داشت. زن جوان بعد از انجام كارهاي خانه ، كودك را روي زانويش نشاند و به او يك ليوان شير گرم داد. بعد هم اورا بغل كرد و بوسيد و در بسترش خواباند. خودش هم كنار بستر او نشست و به نوازش موهاي طلايي كودك پرداخت. كودك با چشمان خمار و لب هاي خندان به چهره ي زن مي نگريست. زن هم با نگاهي سرشار از محبت به كودك نگاه مي كرد و برايش لالايي مي خواند. شيطان صداي قلب زن را مي شنيد كه به آرامي در سينه اش مي تپيد و از آن نوايي مانند زمزمه ي فرشتگان به گوش مي رسيد:« خدايا ! از تو سپاسگزارم كه اين دختر زيبا و اين زندگي شيرين را نصيبم كردي.
 خدايا ! نمي دانم چرا مادر اين كودك را از او گرفتي ، اما عشقي كه در قلب من نهادي باعث شد

كه بتوانم جاي مادرش را بگيرم . خدايا ! من چه خوشبختم كه مي توانم به او مهر بورزم و زندگيم رابا خنده هايش ، روشني بخشم. آه ! خداي من ! تو چه خوبي كه اين سعادت را نصيبم كردي! »

شيطان مي خواست تيرهاي كينه و حسد را به سوي زن بفرستد، اما صداي قلب زن مانع كارش مي شد. شيطان مي دانست تا وقتي كه زن به خدا و نعمتهايش مي انديشد ، او نمي تواندكاري بكند. پس منتظر ماند.

كودك كم كم به خواب رفت . زن پيشانيش را بوسيد ، لحاف را روي او كشيد و آهسته از جا برخاست و كنار پنجره ايستاد و به تماشاي مناظر زمستاني پرداخت.

شيطان  براي لحظه اي صداي قلب او را نشنيد. از فرصت استفاده كرد و تيري از حسد به سويش رها كرد. زن همان طور كه به درخت هاي پوشيده از برف  چشم دوخته بود ، احساس كرد اندوهي روي سينه اش سنگيني مي كند. نگاهي به اطرافش انداخت و با خود گفت : « من چقدر بيچاره ام كه بايد در اين روستاي كوچك و اين كلبه ي محقر ، عمرم را سپري كنم. اين بچه هم وبال گردنم شده ، كاش لااقل بچه ي خودم بود! اما افسوس كه من توانايي مادرشدن را ندارم ! »

بعد آه بلندي كشيد و ادامه داد : « اگر خدا مرا دوست داشت ، فرزندي به من مي داد تا مادر باشم نه نامادري . . . آه ... آه ...خدايا تو تمام آرزوهاي مرا به باد دادي . . .آه ! »

شيطان كه  از شادي در پوست نمي گنجيد ، تير ديگري رها كرد . زن با چشماني پر از نفرت به دور و برش مي نگريست و زير لب غرو لند  مي كرد و به بخت بد خود لعنت مي فرستاد.در همان حال ، شوهرش كه از سفر برمي گشت ، پشت در كلبه رسيد و در زد.صداي در، زن را به خود آورد. رفت و در را باز كرد.مرد جواني كه كلاه و پالتو و دستكش و چكمه پوشيده بود و كوله پشتي بزرگي بر پشت داشت ، در آستانه ي در ظاهر شد ، لبخندي زد و سلام كرد.

چهره ي خندان مرد ، دل سرد و غمزده ي زن را شاد كرد. بدبختي هايش را از ياد برد ، دست مرد را گرفت و با هم به درون كلبه رفتند. مرد كنار بخاري ايستاد. دستهايش را گرم كرد ، كوله پشتي را به زن داد و به سوي كودك رفت. كنار بسترش نشست و پيشانيش را بوسيد.

زن همان طور كه كوله پشتي را در دست داشت و به او نگاه مي كرد ، با خود گفت :« افسوس كه اين كودك فرزند من نيست ! اگر من مادرش بودم ، شوهرم بيشتر دوستم مي داشت.»

شيطان با شادماني تير ديگري به سوي او رها كرد.زن كوله پشتي را به گوشه اي انداخت و كنار بخاري چمباتمه زد. مرد كنارش نشست و گفت : « مي دانم كه كارهاي خانه و بچه داري
خسته ات مي كند. من از تو كه خانه را به اين خوبي اداره مي كني ، ممنونم. به خاطر زحمت هاي

توست كه من احساس خوشبختي مي كنم . اگر تو در اين خانه نبودي ، من نمي توانستم با خيال راحت كار كنم و براي گذران زندگي پول درآورم. تو زن خوب و مهربان مني . دوستت دارم.»

آخرين جمله كه از دهان مرد خارج شد ، قلب زن را لرزاند و لبخندي بر لبانش نشاند. برخاست و براي شوهرش يك فنجان چاي داغ آورد. مرد چاي را نوشيد و كوله پشتي را باز كرد. از درون آن يك شال پشمي به رنگ آبي آسماني بيرون آورد و روي شانه هاي زن انداخت و با لبخند نگاهش كرد. شال آبي رنگ خيلي به زن مي آمد. مرد گفت :« چقدر زيبا شده اي ! درست مثل فرشته ها ! بيا خودت را در اين آيينه ببين . . . »و از كوله پشتي يك آينه با قاب نقره اي بيرون آورد و به زن داد.

زن تصوير خودش را ديد و با خوشحالي خنديد. شيطان نجواي قلب او را شنيد:

« آه خداي من ! من خوشبخت ترين زن جهانم. مردي در كنار من است كه دوستم دارد و مرا مادر كودكش مي داند. خداوندا از تو سپاسگزارم.»

شيطان با خشم دمش را تكان داد و سمش را به زمين كوبيد. همسرش كه در گوشه اي دراز كشيده بود و چرت مي زد ، چشمانش را باز كرد و گفت :« چي شده ؟ نتوانستي به مقصودت برسي؟»

شيطان زوزه اي كشيد و با خشم گفت : «من تيرهاي كينه و حسادت را به سوي قلب اين زن فرستادم. براي دقايقي هم تيرهايم كارگر شدند ؛ اما عشق و اميد و محبت آنها را خنثي كردند. همين كه اين زن خدا و نعمتهايش را به ياد مي آورد ، تيرهاي من بي اثر مي شوند . اينجا جاي ما نيست. در اين روستاي سرد و يخزده ، دلهاي گرمي هست كه به من اجازه ي شيطنت نمي دهند. بيا از اينجا برويم.»

آنها دست هم را گرفتند و به سوي سرزمين هاي گرم رفتند. شيطان اميدوار بود كه در آن
 سرزمين هاي گرم ، دلهايي سرد و يخزده بيابد و تيرهاي كينه و حسد را به سويشان رها كند.

پايان

 

 

* چون پرهيزكاران را از شيطان وسوسه و خيالي به دل رسد ، همان دم خدا را به ياد آورند و همان لحظه بصيرت و بينايي پيدا كنند.           

 « سوره ي اعراف آيه 201 »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 21:40  توسط مهری طهماسبی دهکردی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد

پیوندهای روزانه
نیمکت
موزیک و ترانه
چیستان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آرشیو موضوعی
شعر
داستان
مناسبتها
درباره ی ما
نمایشنامه
خاطره
ضرب المثل
برای بزرگترها
داستان حیوانات
افسانه
داستانهای منظوم
مطالب علمی
داستان نوجوانان
داستان کودک
پیوندها
فرهنگ معين و فرهنگ دهخدا
هوانوردي
كامپيوتر و سرگرمي
ايليا
هنر معلمي
كودكانه هاي بهار
مهدايران(ليلا ربيعي)
آموزش زبان انگليسي
مدرسه ي ام البنين
سيب سبز(مريم زندي)
كودكانه
قديمي ترين سايت كتاب ايران
آموزش عربي و نمونه سؤالات
داستانهاي ايراني
اولين سايت كودكان
روانشناسی کودک
نوشته های نویسنده کوچک
تازه هاي ادبي
ادبيات كودك و نوجوان(اصلان قزللو)
ادبيات كودك و نوجوان(مهدي محمدي)
كودكان و نوجوانان طرفدار .....
نشر رويش( ناشر كتابهاي.....
ایستگاه پرستاری
مهدكودك ستارگان
سایت تخصصی پی سی ران
ماه مهر (شهرستان آران)
دیباچه
ترانه خلقت
كلاس 4
لزیرک
آموزش ابتدایی.....1
آموزش ابتدایی.....2
مهد طوطیا
دندانپزشکی امروز
سایت کتاب ایران
پرتال اصفهان
آمادگی جسمانی و ایروبیک
نوشته.......
آموزش و پرورش اصفهان
نیلوفرانه
عجایب باستانشناسی
نشریه فیروزه
دانيال كوچولو
تصاوير حيوانات
آموزگار
بانک وبلاگهای آموزشی کشور
روانشناسي به زبان ساده
ايليا خدابخش(ترانه سرا)
وسعت ايران
خانه ي دوم
كودكانه
دكترپورقربان
روانشناسي و مشاوره
فانتزي
مجلات رشد
سايت نو نهال
عمو پورنگ
با كودكي هام
البرز رزم آوا
خانه نقد
پهلوان خورشيد
باباجون شيرازي
وبلاگ آموزشي
معرفي كتاب كودك
طنزطنز
 

 RSS

مديريت وبلاگ
مهري طهماسبي دهكردي