![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
انار دونه دونه يكي بود و يكي نبود خاله گلنار پيرزن تنها و مهرباني بود كه در يك خانه ي قديمي زندگي مي كرد. او در حياط بزرگ خانه اش يك باغچه با چند تا درخت انار داشت. هرسال در فصل پاييز انارها را مي چيد و براي همسايه ها و دوستان و اقوامش مي فرستاد. يك روز دختر خواهرش افسانه به ديدنش آمد. افسانه در پرورشگاه كار ميكرد و با بچه هاي يتيم و بي سرپرست سروكار داشت.افسانه به خاله گلنار گفت:« خاله جون ،هرسال روز شونزدهم ماه مهر به مناسبت روز جهاني كودك، بچه هاي پرورشگاه را به خانه ي يكي از افراد نيكوكارو ثروتمند شهر مي برديم. بچه ها اونجا حسابي پذيرايي مي شدند و خيلي بهشون خوش مي گذشت. اما اون آدم چندماه پيش از دنيا رفت و شخص ديگري هم بچه ها را به مهموني دعوت نكرد. واسه ي همين بچه هاحوصله شون سر رفته و دلهاي كوچيكشون ، تنگ شده.» خاله گلنار گفت:« اگر تو به من كمك كني ، حاضرم يه روز بچه ها را براي ناهار به خونه ام دعوت كنم.» افسانه با خوشحالي از جاپريد، خاله گلنار رادر آغوش گرفت و بوسيد و گفت:« البته كه حاضرم خاله جون. شما بگيد مهموني چه روزيه تا از چند روز قبلش بيام كمكتون.» خاله گفت:« آخراي پاييز هرروزي كه دلتون خواست بياييد.» افسانه گفت :« باشه خاله جون، حتماً مياييم.» مدتي گذشت. انارها كاملاً رسيده و آماده ي چيدن شدند. خاله گلنار با كمك يك كارگر انارها را چيد .مقداري براي دوستان و اقوامش فرستاد و بقيه را كنار گذاشت. فرداي آن روز افسانه خبر داد كه بچه ها روز جمعه به مهماني مي آيند. خاله گلنار هرچيزي كه براي مهماني لازم بود آماده كرد. افسانه و دوستانش هم آمدند و به او كمك كردند. خاله گلنار يك ظرف خيلي بزرگ داشت كه آنرا پر از دانه هاي انار كرده بود. روز جمعه بچه ها و مربيانشان آمدند.آنها سي و يك نفر بودند، دختر و پسر و قد و نيم قد. خاله از ديدنشان خيلي خوشحال شد، چون احساس ميكرد همه ي اين بچه ها ،فرزندان خود او هستند. بچه ها ناهار خوشمزه ي خاله را خوردند و توي حياط بزرگ خانه اش بازي كردند. عصر كه شد ، خاله ظرف انار را آورد و به همه ي مهمانانش انار داد. بچه ها انارها را با لذت خوردند و از خاله گلنار تشكر كردند. يكي از بچه ها كه دختر ده ساله اي به نام سمانه بود به خاله گفت:« تا حالا هيچ كس واسه من و دوستام انار دون نكرده بود. نميدونيد چقدر از اين كار شما خوشمون اومد. من هيچوقت طعم انارهاي شما را فراموش نمي كنم. كاشكي مي شد هر سال به خونه ي شما بياييم و مهمون شما باشيم. شما خيلي مهربونيد.» بقيه بچه ها هم يكي يكي آمدند و از خاله تشكر كردند.خاله همه ي بچه ها را بوسيد و گفت:« نوش جانتون بچه هاي خوب. حالا كه اينقدر از مهموني و انار خوشتون اومده ، مي تونيد هر وقت كه دلتون خواست به خونه ي من بياين و مهمونم بشيد. اما هرسال همين موقع يعني وقتي انارها مي رسند، حتماً بايد بياييد تا بازهم انار واستون دون كنم ، باشه ؟ قبوله؟» بچه ها همه باهم گفتند:« باشه خاله جون قبوله.» و براي خاله گلنار دست زدند و هورا كشيدند. چندتا از بچه ها هم براي خاله مي خواندند: اناردونه دونه خاله چه مهربونه با دستاي قشنگش انارو كرده دونه راستي كه مهربونه آن روز به بچه ها خيلي خوش گذشت. از آن روز به بعد بچه ها هر چند وقت يكبار به ديدن خاله مي آمدند. توي حياط بزرگ خانه اش بازي مي كردند. چندساعتي را دركنار او مي گذراندند و بعد به پرورشگاه بازمي گشتند. آنها براي خودشان يك خاله ي مهربان پيدا كرده بودند كه دوستشان داشت ، برايشان انار دانه مي كرد و در خانه اش با مهرباني از آنها پذيرايي مي كرد. خاله گلنارهم ديگر تنها نبود، او هم يك خانواده ي بزرگ پيدا كرده بود. تمام بچه هاي پرورشگاه، اعضاي خانواده ي او بودند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 7:18 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|