
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |

یکی یود یکی نبود
توی یک جنگل سرسبز و قشنگ ، حیوانات زیادی زندگی می کردند. همه ی آنها مهربان بودند و با خوبی و خوشی در کنار هم به سر می بردند.خرگوشها و موشها زیرِ زمین لانه داشتند و همسایه های خوبی برای هم بودند.
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |

ننه گلاب و بابا حيدر پيرزن و پيرمرد مهربان و زحمتكشي بودند كه يك مزرعه و دوتا الاغ داشتند. اسم يكي از الاغها خاكستري و اسم ديگري گوش بلند بود. الاغها براي ننه گلاب و باباحيدر كار مي كردند و بار مي بردند و گاهي هم به آنها سواري مي دادند...
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود
خانم و آقاي كبوتر پسر كوچولوي ناز قشنگي داشتند. پسر كوچولو با صداي قشنگش بغ بغو مي كرد و آواز مي خواند؛ براي همين اسمش را گذاشته بودند بغ بغو.
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |


یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود
در روستای آباد و خوش آب و هوایی،مرد جوانی زندگی می کرد که کارش چوپانی بود. او هر روز صبح زود گوسفندان ِ مردم ده را جمع می کرد و برای
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |

يكي بود يكي نبود
غير از خدا هيچكس نبود
در ميان جنگل زيبايي ، شهري بود به نام شهر خرگوشها كه ساكنانش همگي خرگوش بودند.درگوشه اي از اين شهر، آقا خرگوشه و زن و بچه اش در خانه ي قشنگي زندگي
مي كردند. آنها يك مزرعه داشتند كه در آن هويج و كلم و كاهو پرورش مي دادند
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |

يكي بود يكي نبود
طاووس زيبا در جنگل سبز زندگي مي كرد. او بال و پر و دم بسيار زيبايي داشت. روي پرهايش نقطه هاي بزرگي مثل چشمهاي درشت به نظر مي رسيد. رنگ سبز و آبي پرها، چشم همه ي حيوانات را خيره مي كرد..............
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |

یكي بود يكي نبود
در يك مزرعه حيواناتي مثل مرغ و خروس ، اردك ، كبوتر ، سگ ، خر و گاو و گوسفند ، در كنار هم زندگي مي كردند...........
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |

يكي بود يكي نبود غيراز خدا هيچ كس نبود
ننه لاك پشت هميشه از همه چيز ناراضي بود و دوست داشت غر بزند. بابا لاك پشت به او مي گفت:« تو از زماني كه جوان بودي غرغر ميكردي ، حالا هم كه پير شده اي غر ميزني و از همه چيز گله داري ، نمي خواي از اين اخلاقت دست برداري؟».................
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود
لانه ي آقا كلاغه و خانم كلاغه توي دهكده ي كلاغها روي يك درخت سپيدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هايشان سياه پر ، نوك سياه و مشكي بود. وقتي بچه ها كمي بزرگ شدند، آقا و خانم كلاغ به آنها پرواز كردن ياد دادند. ............
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |
يكي بود يكي نبود

در جنگلي سرسبز و زيبا ، آهوي كوچولوي قشنگي با پدر و مادرش زندگي مي كرد. آهو كوچولو..............
ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |

ادامه
مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی
|
لینک ثابت |