آب خنک یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 8:10

آب خنک

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

شاهین قدرشناس شنبه پانزدهم مرداد 1390 20:2

 

به نام خدا

روزی روزگاری مرد کشاورزی در مزرعه مشغول آبیاری بود.در همان وقت شاهین زیبایی که برای شکار یک خرگوش به زمین نزدیک شده بود، در دامی افتاد که مرد کشاورز برای به دام انداختن  یک گراز وحشی که هر شب مزرعه ی او را لگدمال می کرد،کار گذاشته بود.

شاهین بیچاره جیغ می کشید و می خواست  فرار کند اما نمی توانست. مرد کشاورز صدای شاهین  را شنید،به  طرفش آمد و همین که پروبال زیبای او را دید دلش به  رحم آمد و او را آزاد کرد.

شاهین آزاد شد و به آسمان پرید و با خودش گفت:« حالا که مرد کشاورز به من رحم کرد و از دام نجاتم داد، من هم روزی محبتش را جبران می کنم.»شاهین  هر روز بالای مزرعه پرواز می کرد و از آنجا مرد کشاورز را که سرگرم کار و تلاش بود،می دید.

 یک روز مرد کشاورز به دیوار شکسته ای نزدیک مزرعه اش، تکیه داد.اوکلاهش را روی صورتش گذاشت و چشمانش را بست تا کمی استراحت کند. شاهین با چشمان تیزبینش متوجه شکافی در دیوار شد و فهمید که آن دیوار به  زودی خراب می شود و روی مرد کشاورز می افتد. به فکر افتاد تا مرد کشاورز را از خطر آگاه کند. او با سروصدا به  طرف مرد آمد و کلاه او را با چنگال هایش گرفت و چندین متر دورتر انداخت.مردکشاورز از جا برخاست وبه سوی کلاهش دوید.ناگهان  از دیوار صدایی برخاست.کشاورز برگشت  و پشت  سرش را نگاه کرد. دیوار پشت سرش خراب شده بود.کشاورز فهمید  که شاهین  برای جبران لطف او این کار را کرده و با برداشتن کلاه،او را از دیوار دور کرده است. خدا را شکر کرد و گفت:«خدایا من  به چشم خودم دیدم که لطف و مهربانی و کمک  به دیگران هرگز بی پاداش نمی ماند.از تو که شاهین  را برای کمک به من  فرستادی سپاسگزارم و تو را شکر می کنم.»

***********************************************************

افسانه ی قدیمی به روایت مهری طهماسبی دهکردی

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

 

طوطی سبز

به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچ کس نبود

روزی روزگاری در شهری ، مردی بود به نام حاج کاظم که دکّان  بقّالی داشت.او مشتری های زیادی داشت و در دکانش خوراکی هایی مثل نخود و لوبیا و برنج و عدس و سرکه و شیره و کشک و روغن می فروخت.

حاج کاظم  یک طوطی سبز سخنگو داشت.طوطی سبز می توانست مثل آدم ها حرف بزند.حاج کاظم با او حرف می زد و طوطی  حرفهای او را تکرار می کرد.مشتری های حاج کاظم از طوطی خیلی خوششان می آمد و بیشتر آن ها برای این که  با طوطی حرف بزنند، به دکان او می آمدند و از او خرید می کردند.

 یک روز ظهر حاج کاظم  برای خوردن ناهار به خانه رفت.طوطی سبز توی قفس نشسته بود.در قفس همیشه  باز بود.طوطی از تنهایی حوصله اش سر رفت؛از قفس بیرون آمد و توی دکان به راه افتاد.اول روی کفّه ی ترازو نشست و تکان خورد و بازی کرد.بعد پرزد و روی پیشخوان نشست. حاج کاظم روی پیشخوان یک  شیشه  روغن گذاشته بود.در شیشه ی روغن باز بود.طوطی پرید . بالش به شیشه خورد .شیشه  از روی پیشخوان به  زمین افتاد و شکست و روغن ها روی زمین  ریخت و کف مغازه چرب شد.طوطی وقتی دکان به هم ریخته و روغن های کف مغازه را دید خیلی ترسید،پرید ور فت  توی ققفسش نشست. ساعتی بعد حاج کاظم  به مغازه آمد و همین که چشمش به روغن های ریخته افتاد خیلی عصبانی شد.سر طوطی دادکشید و ضربه ای به  سر او زد.ضربه ای که حاج کاظم به  سر طوطی زد، باعث شد  که سرش زخم شود و پرهای روی سرش بریزد.طوطی سبز آن قدر ترسید که زبانش بند آمد و دیگر یک کلمه هم حرف نزد. حاج کاظم از کاری که کرده بود پشیمان شد و با خودش گفت: کاش عصبانی نمی شدم و طوطیم  را کتک نمی زدم.بیچاره هم لال شده و هم کچل شده است!

چند روز گذشت.طوطی سبزساکت و غمگین  و افسرده کنج قفس نشسته بود.مشتری های حاج کاظم  می خواستند با  او حرف بزنند ولی طوطی جواب نمی داد و اعتنا نمی کرد. چند روز دیگر هم گذشت.کم کم تعداد کسانی که از حاج کاظم  خرید می کردند، کمتر شد چون خیلی از آنها به خاطر شنیدن صدای طوطی به دکان می آمدند و حالا که طوطی کچل و غمگین  و افسرده شده بود، دلشان نمی خواست او را ببینند.

هرچه حاج کاظم  به طوطی محبت  می کرد و نازش را می کشید،فایده ای نداشت و زبان طوطی بازنمی شد. یک روز مرد فقیری به دکان حاج کاظم آمد. مردفقیر کچل بود و روی سرش حتی یک  تارمو هم دیده نمی شد. او از حاج کاظم خواست  تا کمکش کند و پولی یا  غذایی به او بدهد. حاج کاظم که  به خاطر بازشدن زبان طوطی هر روز به فقرا صدقه می داد، سکه ای به آن مرد داد.طوطی سبز به  سر مرد فقیر خیره شده  بود و با دقت نگاهش می کرد. همین که مرد خواست از دکان بیرون برود، طوطی صدازد:«ای مرد، تو چرا کچلب شدی؟نکند تو هم مثل  من شیشه ی روغن  را شکسته ای و اربابت توی سرت زده و کچلت کرده است؟»

حاج کاظم و مردفقیربا تعجب به  طوطی نگاه می کردند. طوطی ساده دل خیال می کرد هرکس که موهایش ریخته و سرش کچل باشد، مثل او شیشه ی روغن را ریخته و کتک خورده است، برای همین چنین سؤالی را از مرد فقیر می پرسید.

وقتی حاج کاظم صدای طوطی را شنید، خدا را شکر کرد که زبان طوطیش بازشده است و برای همین پول بیشتری به آن مرد داد و طوطی سبز را بغل کرد و بوسید و نوازش کرد و از او معذرت خواست.

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

بلبل پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 20:1

در باغ بزرگی پرندگان  زیادی زندگی می کردند و آواز می خواندند...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

مردجوان و بلبل یکشنبه هشتم اسفند 1389 21:46


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

داستان بهرام گور و لنبک آبکش شنبه دوم بهمن 1389 16:12


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

داستان پسر نجار و انگشتری جادویی دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 22:54

کیامار


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

هزار سکه ی طلا پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 9:45

 

به نام خدا

 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

روزی روزگاری،پسری بود به اسم داوود که در دهکده ای با پدر و مادرپیرش زندگی می کرد.آنها خیلی فقیر بودند. داوود آرزو داشت  مسافرت کند و جاهای تازه را ببیند و چیزهای تازه یاد بگیرد و بتواند  پولی دربیاورد  و به پدر و مادرش کمک کند. برای همین از آنها اجازه گرفت تا به سفر برود. پدرش فقط 7 تا سکه  پس انداز داشت. سکه ها را به  داوود داد و گفت:« برو پسرم، خدا به همرات.امیدوارم  سفر بهت خوش بگذره و با دست پر برگردی.» داوود پدر و مادرش را بوسید و ازآنها خداحافظی کرد و به  راه افتاد. او رفت  و رفت تا به یک جنگل رسید. کنار جنگل یک کلبه بود. داوود که خسته و گرسنه بود، رفت و درِ آن کلبه را زد. پسری همسن و سال خودش دررا به رویش باز کرد. داوود سلام کرد و گفت:« من مسافرم، خسته و گرسنه ام،میشه یه کم آب و غذا به من بدید؟»پسر گفت:«بفرما، با ما ناهار بخور.» داوود وارد کلبه شد.یک مرد و یک  زن و یک  پسر کوچولو دور هم نشسته بودند و ناهار می خوردند. آنها به داوود هم آب و غذا دادند. آن مرد هیزم شکن بود و در کنار زن و دوتا پسرش در آن کلبه زندگی می کرد. گوشه ی کلبه یک حیوون نشسته بود و داشت خودش را  لیس می زد. داوود تا آن روز حیوانی مثل او ندیده بود. چشمهای درشت ِ براق و رنگ خاکستری داشت و میو میومی کرد. داوود از آن حیوان خیلی خوشش آمد و از زن و مرد پرسید:«این حیوونو به من می فروشید؟» مرد هیزم شکن جواب داد:« اگه 7 تا سکه بدی، می فروشم.» داوود 7 تا سکه ای را که پدرش بهش داده بود به آنها داد و خداحافظی کرد و همراه آن حیوان، به راه افتاد.او رفت تا به  شهری رسید که یک حاکم مهربان داشت و هر مسافری را که وارد شهر می شد، مهمان می کرد. داوود هم مهمان حاکم شد. وقتی میز غذا را چیدند، از گوشه  وکنار خانه ی حاکم چندتا موش کوچولو آمدند و روی میز پریدند و شروع کردند به خوردن غذاهای توی بشقاب مهمانها. برای همین کسی نمی توانست راحت غذا بخورد.در همان موقع حیوانی که  همراه داوود بود، به موشها حمله کرد  و همین که یکی دوتا از آنها را گرفت و قورت داد، بقیه ی موشها فرار کردند و به سوراخهایشان پناه بردند. حاکم از آن حیوان خیلی خوشش آمد.از داوود خواست که هزار سکه بگیرد و آن حیوان را به او بفروشد.داوود قبول کرد.یک کیسه پر از سکه های طلا گرفت و به شهر خودشان برگشت. با آن پول چندتا گاو و گوسفند و مرغ و خروس و غاز خرید و وضعشان خیلی خوب شد. به این ترتیب داوود به آرزویش رسید و توانست  به پدر و مادرش کمک کند و برای آنها زندگی راحتی فراهم کند. امیدوارم همان طور که داوود به آرزوش رسید،شما هم به آرزوهایتان برسید.قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید.

راستی بچه ها یه سؤال دارم: میدونید اون حیوونی که داوود خرید و به شهر برد و به حاکم فروخت ، چی بود؟آفرین! درست گفتید.اون حیوون گربه بود. موش از گربه می ترسه و گربه دشمن موشه. تا قصه ی بعدی خدانگهدار.

 

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

چرا غذا مزه نداشت؟ جمعه دوازدهم شهریور 1389 19:4

به نام خدا

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود

 روزی روزگاری در سرزمینی دور، پادشاهی زندگی می کرد که مادر پیر و مهربانی داشت. کشور آنها سرزمینی آباد با باغ ها و مزرعه های پرمیوه و پرمحصول بود. مردم پادشاه را دوست  داشتند، چون با عدل و داد حکومت می کرد و نمی گذاشت به کسی ظلم و ستم  شود. مادر پادشاه خیلی لاغر و ضعیف بود؛او غذاهایی را که برایش می پختند دوست نداشت و می گفت همه ی آنها بی مزه هستند. هرچه پادشاه به مادرش اصرار می کرد  که غذا بخورد، قبول نمی کرد و می گفت:« نه، دوست ندارم.»

یک  روز زن پادشاه یعنی  ملکه ی آن سرزمین و مادر پادشاه با هم در باغ قصر قدم می زدند و گل های زیبای باغ  را تماشا  می کردند. باغبان هم مشغول کندن علف های هرز از میان گل ها بود. مادر پادشاه  به ملکه می گفت:« نمی دانی چقدر از غذاهایی که آشپز قصر می پزد بدم می آید! بی مزه هستند و من اصلاً آنها را دوست ندارم.» ملکه گفت:« اما او این غذاها را با بهترین مواد غذایی تهیه می کند و آنها بهترین غذاهایی هستند که در کشورمان پیدا می شود.» مادر شاه گفت:« نه اصلاً مزه ندارند. غذا باید  خوشمزه باشد و این غذاها خوشمزه نیستند.»

باغبان که حرف های آنها را می شنید، از جا برخاست و پیش آنها آمد و گفت:« بانوی بزرگوار، من حرفهایتان را شنیدم. پسرمن مدتها به سفر رفته بود و چندروز پیش بازگشت. او  با خودش گرد سفیدی آورده که اگر مقدار کمی از آن را در غذا بریزید، مزه ی خوبی پیدا می کند. اجازه می دهید کمی از آن گرد سفید را برایتان بیاورم؟»

مادر پادشاه فکری کرد و جواب داد:« اگر گردی که می گویی چنین خاصیتی داشته باشد، پاداش خوبی به تو می دهم.برو و آن را برایم بیاور.»

باغبان  با خوشحالی به خانه  رفت و با یک ظرف کوچک که  در آن گرد سفید را ریخته بود، بازگشت. آنها به آشپزخانه رفتند. ملکه از آشپز خواست کمی از آن گرد را به سوپ اضافه کند. آشپز کمی از آن گرد را در قابلمه  ریخت و با ملاقه سوپ را به هم زد و بعد آن را چشید و با خوشحالی گفت:« آه! بانوی من! مزه ی سوپ خیلی بهتر شده!» سپس کمی سوپ داخل بشقابی ریخت و از مادرپادشاه خواست تا بخورد و نظرش را بگوید. مادرپادشاه کمی از سوپ را چشید و بعد هم تمام سوپ را خورد و با خوشحالی گفت: « راست می گویی! این غذا طعم خیلی خوبی دارد.اسم این گرد سفید چیست؟»

باغبان جواب داد:« اسم این گرد سفید نمک است که به شکل سنگ در معدن وجود دارد. همچنین از آب دریاها هم می توان آن را به دست آورد. نمک مزه ی غذا را بهتر می کند و از خراب و فاسد شدن بعضی از مواد غذایی هم جلوگیری می کند.»

مادرپادشاه گفت:«آفرین! برو و پسرت را به قصر بیاور تا پاداش خوبی به او بدهم.»

پسر باغبان  به قصر آمد و پول خوبی از پادشاه و مادرش به عنوان جایزه گرفت. پادشاه از او خواست  تا از معدن نمک، نمک بیاورد و به مردم  بفروشد تا از آن در آشپزی استفاده کنند. با این کار پسر باغبان صاحب پول و ثروت  زیادی شد. از آن به بعد غذاهای مردم خوشمزه تر شدند. مادر پادشاه هم دیگر کم اشتها نبود. خوب غذا می خورد و برای همین سال های سال به خوبی و خوشی در کنار پسر و عروس و نوه هایش زندگی کرد. قصه ی ما به  سر رسید، کلاغه به خونه ش نرسید.

 

 

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

امانت داری شنبه پنجم تیر 1389 22:47

 

گرمابه

در زمان های قدیم،در خانه ها حمام وجود نداشت. مردم برای استحمام و شستشو باید به حمام های عمومی می رفتند. حمام ها صبح خیلی زود،قبل از طلوع خورشید بازبودند. یک روز صبح خیلی زود که هنوز خورشید طلوع نکرده و هوا تاریک بود،مردی که بقچه ی حمامش را زیر بغل گرفته بود،از خانه  بیرون آمد تا به حمام برود.توی کوچه،دوستش را دید.به او گفت:«بیا با هم به حمام برویم.»

دوستش جواب داد:«من کاری دارم وفرصت نمی کنم به حمام بیایم اما با تو تا حمام می آیم.» آنها با هم رفتند تا نزدیک حمام رسیدند.دوستی که کار داشت،وقتی سر یک دوراهی رسید،بدون آنکه چیزی بگوید به کوچه ی دیگری پیچید و رفت.مرد اولی همانطور که بقچه اش را زیر بغل داشت به راهش ادامه داد و متوجه نشد که دوستش از او جداشده و رفته است. در همان موقع دزدی که پشت سر آنها حرکت می کرد،وقتی مرد را تنها دید،خودش را به او رساند و در کنارش راه افتاد تا در فرصتی مناسب از او چیزی بدزد.مرد که دزد را با دوستش عوضی گرفته بود،جلوی در حمام،یک  کیسه با صد دینار پول از جیبش درآود و به دزد داد و گفت:«دوست عزیزم،این پول ها را بگیر تا من از حمام برگردم .اینها به امانت پیش تو باشد.» و وارد حمام شد. دزد کیسه  را گرفت و جلوی حمام نشست.مرد به حمام رفت و ساعتی بعد از حمام خارج شد و می خواست به خانه اش برود که دزد او را صدا زد و گفت:«ای مرد،بیا کیسه ی پولت  را که پیش من به امانت گذاشته ای بگیر.من امروز به خاطر نگه داشتن امانت تو از کار و کاسبی خودم افتادم.» مرد با تعجب نگاهی به دزد کرد و گفت:«تو کی هستی و کیسه ی پول من پیش تو چه کار می کند؟من آن را به دوستم سپرده بودم.»

دزد گفت:« من دزدم.دوستت از تو جداشد و تو نفهمیدی.من کنار تو راه افتادم و تو مرا با دوستت عوضی گرفتی و به خاطر همین اشتباه، کیسه ات را به من سپردی تا برایت به امانت نگه دارم.» مرد که خیلی تعجب کرده بود گفت:«اگر تو دزدی چرا کیسه ی مرا ندزدیدی؟»

دزد جواب داد:«چون تو کیسه ات را به  رسم امانت به من سپرده بودی نتوانستم آن را برای خودم  بردارم.من دزد هستم ولی در امانت خیانت نمی کنم.خیانت در امانت کار بسیار زشتی است و رسم جوانمردی نیست.»

دزد کیسه را به مرد داد و رفت. مرد از این طرز فکر و روحیه ای که دزد داشت همچنان شگفت زده بود.

 **************************************************************

داستان امانتداری از قابوسنامه را در وبلاگ همکار عزیزم دیدم، به نشانی http://www.khoshe12.blogfa.com/ و آن را کمی ساده تر نوشتم.اصل داستان را در اینجا ببینید

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ی دختر غازچران شنبه بیست و دوم خرداد 1389 20:18


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

کاردستی خانم پرستار پنجشنبه بیستم اسفند 1388 9:54


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ی مهتاب و ستاره یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 12:24


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

راز شادی:نویسنده:شادروان فردوس وزیری(مینودستور) سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 0:23


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

پاداش نیکی چهارشنبه هفتم مرداد 1388 8:19

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

خورشيد كوچولو،نویسنده : محمد مردانی افضل دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 7:27

خورشید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

خروس شجاع سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 7:59

 

خروس

گروه: افسانه هاي اروپايي

 

 

خروس شجاع یک افسانه است، شبیه افسانه ی نخودی.این افسانه را از سایت آی کتاب برایتان انتخاب کرده ام.امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

افسانه ها(2) یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 22:59

 

شاهین

ماهیگیر

سلام

این هم چند افسانه ی دیگر ............

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

افسانه ها شنبه دوازدهم بهمن 1387 21:49

روباه

هفته ی گذشته، توی کتابخانه ی عمومی کتابی دیدم با نام افسانه های ازوپ،با ترجمه ی دکتر علی اصغر حلبی.آن را امانت گرفتم و خواندم.در این کتاب افسانه هایی از ازوپ، افسانه  سرای یونانی دیدم که شش قرن قبل از میلاد می زیسته است..........


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

داستان پیدایش هندوانه جمعه بیستم دی 1387 11:28
هندوانه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

سلامتی مهم است جمعه پانزدهم آذر 1387 22:35
رفتگر مهربان 

مهرداد سر سفره نشست تا صبحانه بخورد و به مدرسه برود.همین که بسم ا...الرحمن الرحیم گفت و لقمه ی اول را در دهان گذاشت، صدایی از توی کوچه توجهش را جلب کرد: شِرت شِرت ،خش خش، خوب گوش داد؛ صدای جاروی رفتگر بود که داشت کوچه را جارو می کرد.مهرداد برخاست و کنار پنجره رفت و کوچه را نگاه کرد.........


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

خداوند گره گشاست شنبه سی و یکم فروردین 1387 22:30

يكي بود يكي نبود

در زمانهاي قديم، زن ومرد فقيري كلبه اي نزديك رودخانه داشتند و با ماهيگيري و بافتن تور براي مردم، پولي به دست مي آوردند و زندگي خود و دو فرزندشان را اداره مي كردند. اما يك روز
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

شوخي جادوگر شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 22:11

 

جادوگر

 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود

روزي روزگاري جادوگري كه از مسخره كردن ديگران خوشش مي آمد، تصميم گرفت با مردم ساده دل و زحمتكش يك روستا، شوخي كند. براي همين مرغ و خروسهايشان را جادو كرد و همه ي..............
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

داستان جمعه دوم آذر 1386 22:53

 

بچه های عزیزم شما خودتان برای این داستان یک اسم انتخاب کنید.

 

آن روز وقتی سارا می خواست به مدرسه برود، مادرش دوتا اسکناس هزارتومانی به او داد و گفت:« ظهر که داری از مدرسه برمی گردی، .............


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

انار دونه دونه شنبه پنجم آبان 1386 7:18

 

انار دونه دونه

 

يكي بود و يكي نبود

خاله گلنار پيرزن تنها و مهرباني بود كه در يك خانه ي قديمي زندگي مي كرد. او در حياط بزرگ خانه اش يك باغچه با چند تا درخت انار داشت. هرسال در فصل پاييز انارها را مي چيد و براي همسايه ها و دوستان و اقوامش مي فرستاد.........
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

سه بزغاله ي دانا شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 6:35

بزغاله هاي دانا

 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود

 

يه خانوم بزي بود كه سه تا بچه داشت. او و بچه هاش توي يك خونه ي قشنگ زندگي مي كردند. خونه ي اونها توي يك دشت باصفا و پر ازعلفهاي تازه و گلهاي قشنگ قرارداشت.اونها همسايه نداشتند. فقط يه خونه اونجا بود اونهم خونه ي بزها بود. ...............
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

زخم زبان پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 6:39

lion

 

زخم زبان

بچه هاي عزيزم آيا اين ضرب المثل را شنيده ايد: « زخم زبان از زخم شمشير بدتر است.» من در اين مورد يك داستان قديمي بلدم و آن را براي شما نقل مي كنم تا بدانيد چرا از قديم
گفته اند:  زخم زبان از زخم شمشير بدتر است.

 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود

در زمانهاي قديم ،...................
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

شوخی خطرناک چهارشنبه دهم مرداد 1386 7:32

monkey

 

يكي بود يكي نبود

در جنگل بزرگي گروهي از ميمونها در كنار هم روي درختان جنگلي زندگي مي كردند.
 بچه هاي ميمونها در مدرسه ي جنگل درس مي خواندند. مدرسه ي آنها روي درخت ساخته شده بود. بچه ميمونها يك روز در ميان به مدرسه مي رفتند..............

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

فصل بهار وقتي مياد.... یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 8:52

 

 

فصل بهار وقتي..........

 

فصل بهار وقتي مياد

يادم ميفته به معاد

يه روز سخت ، روز حساب

يه روز پر از تب و تاب.............


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

فرشته اي به نام مادر

يك روز كودكي كه قرار بود متولد شود و به زمين برود ، پيش خدا رفت و گفت:« من در بهشت راحتم و كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم ؛ مرا به زمين نفرستيد ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |