
گروه: افسانه هاي اروپايي
خروس شجاع یک افسانه است، شبیه افسانه ی نخودی.این افسانه را از سایت آی کتاب برایتان انتخاب کرده ام.امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید.
ادامه مطلب


سلام
این هم چند افسانه ی دیگر ............
ادامه مطلب

هفته ی گذشته، توی کتابخانه ی عمومی کتابی دیدم با نام افسانه های ازوپ،با ترجمه ی دکتر علی اصغر حلبی.آن را امانت گرفتم و خواندم.در این کتاب افسانه هایی از ازوپ، افسانه سرای یونانی دیدم که شش قرن قبل از میلاد می زیسته است..........
ادامه مطلب
مهرداد سر سفره نشست تا صبحانه بخورد و به مدرسه برود.همین که بسم ا...الرحمن الرحیم گفت و لقمه ی اول را در دهان گذاشت، صدایی از توی کوچه توجهش را جلب کرد: شِرت شِرت ،خش خش، خوب گوش داد؛ صدای جاروی رفتگر بود که داشت کوچه را جارو می کرد.مهرداد برخاست و کنار پنجره رفت و کوچه را نگاه کرد.........
ادامه مطلب

يكي بود يكي نبود
ادامه مطلب

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود
ادامه مطلب
بچه های عزیزم شما خودتان برای این داستان یک اسم انتخاب کنید.
آن روز وقتی سارا می خواست به مدرسه برود، مادرش دوتا اسکناس هزارتومانی به او داد و گفت:« ظهر که داری از مدرسه برمی گردی، .............
ادامه مطلب

يكي بود و يكي نبود
ادامه مطلب

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود
ادامه مطلب

زخم زبان
بچه هاي عزيزم آيا اين ضرب المثل را شنيده ايد: « زخم زبان از زخم شمشير بدتر است.» من در اين مورد يك داستان قديمي بلدم و آن را براي شما نقل مي كنم تا بدانيد چرا از قديم
گفته اند: زخم زبان از زخم شمشير بدتر است.
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود
ادامه مطلب

يكي بود يكي نبود
بچه هاي ميمونها در مدرسه ي جنگل درس مي خواندند. مدرسه ي آنها روي درخت ساخته شده بود. بچه ميمونها يك روز در ميان به مدرسه مي رفتند..............
ادامه مطلب

فصل بهار وقتي مياد
يادم ميفته به معاد
يه روز سخت ، روز حساب
يه روز پر از تب و تاب.............
ادامه مطلب
يك روز كودكي كه قرار بود متولد شود و به زمين برود ، پيش خدا رفت و گفت:« من در بهشت راحتم و كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم ؛ مرا به زمين نفرستيد ...
ادامه مطلب
يك روز موش و گربه با هم مسابقه ي دو گذاشتند . دويدند و دويدند و موش از گربه جلو افتاد.گربه ي از خود راضي سعي كرد از موش جلو بيفتد . وقتي چند قدم از او جلو افتاد، با خودش گفت : راستي اگر برنده شدم بهترين جايزه برايم چه مي تواند باشد ؟ بعد
برگشت و از گوشه ي چشم به موش چاقالو كه مي دويد و مي خواست از او جلو بزند نگاهي كرد و .....لحظه اي بعد گربه با خيال راحت نشسته بود و داشت دست و صورتش را مي ليسيد.




