تبليغاتX
ترانه های کودکان
گردنبند گل گلی جمعه بیست و دوم آبان 1388 20:46


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

 

در ادامه ی معرفی آثار زنده یاد فردوس وزیری،امروز داستان نخودی را می خوانیم.در سایت ایرانک(بانک اطلاعات فرهنگ و ادبیات کودکان)،به نشانی : http://www.iranak.info/FA/DataBase/ItemShow.aspx?id=6308)

 در مورد خانم وزیری چنین آمده است:

وزيري، فردوس ، 1308- 1358 .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ی میمون کوچولو جمعه هشتم خرداد 1388 8:16

میمون کوچولو


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

روز شکوفه ها جمعه بیست و نهم شهریور 1387 0:5
روز شکوفه ها

محمد کوچولودلش می خواست به مدرسه برود، چون فکر می کرد آنجا می تواند درس بخواند تا وقتی بزرگ  شد،خلبان هواپیما بشود.سرانجام یک  روز پدر و مادرش به او خبر دادند که چند روز دیگرروزشکوفه ها،  یعنی روز کلاس اولیهاست و ..........


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

هدیه ای برای شهربانو شنبه بیست و نهم دی 1386 7:27

 

هدیه ی شهربانو

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

شهربانو به تنهایی در یک خانه ی قدیمی زندگی می کرد.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

منتظر ماه مهر سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 6:52

منتظر ماه مهرمنتظر ماه مهر

فاطمه شش ساله است. امسال مي خواهد به مدرسه برود. مادرش او را در مدرسه اي كه خواهر بزرگش فريده درس مي خواند، ثبت نام كرده است. فريده به كلاس چهارم مي رود و به فاطمه قول داده كه توي مدرسه مواظبش باشد. فاطمه كوچولو مدرسه را خيلي دوست دارد. هر روز از مادرش مي پرسد: مدرسه كي باز ميشه................
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

نازی و جوجه اردک شنبه هفدهم شهریور 1386 7:26
[,جوجه اردك نازي

بابا و مامان نازي كوچولو كارمند بودند.آنهاهر روز نازي را به مهد كودك مي بردند و خودشان سر كار
 مي رفتند. مامان نازي هميشه خوراكيهاي خوشمزه توي كيفش مي گذاشت تا توي مهد بخورد و با دوستانش بازي كند..............


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

توپ علي كوچولو جمعه نهم شهریور 1386 7:41
 

 

 

توپ علي كوچولو

 

علي كوچولو يه توپ رنگارنگ داشت. توپش را خيلي دوست داشت. هر روز عصر بهانه
 مي گرفت و مي خواست بره تو كوچه بازي كنه ، ولي مادرش اجازه نمي داد و مي گفت: .....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ي موش كوچولو و مادرش دوشنبه یکم مرداد 1386 7:33

 

موش كوچولو و مامانش

يكي بود يكي نبود

موش كوچولو توي لونه پيش مادرش نشسته بود. مادرش داشت تندتند بافتني مي بافت.
حوصله ي موش كوچولو سر رفت. پاشد و يواشكي از لونه اومد بيرون.............

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

كفشهاي سوت سوتي رامين كوچولو پنجشنبه سی ام فروردین 1386 7:30
كفشهاي سوت سوتي

رامين خيلي كوچولو بود. تازه مي توانست دستش را به ديوار بگيرد و چند قدم بردارد. .......

 

         


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ي عمونوروز و بي بي گلبهار چهارشنبه یکم فروردین 1386 22:11

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود. پيرزني به اسم بي بي گلبهار، در آخرين روزهاي زمستان ، خانه ي كوچكش را از گرد و غبار پاك مي كرد، حياط را آب
مي پاشيد و جارو مي كرد . چندتا ماهي قرمزكوچولو داخل حوض آبي رنگ ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

پیرزن و کلاغ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 16:33

يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود.

يك روز كلاغ خسته اي به خانه ي پيرزني رفت تا در كنار باغچه ي كوچك او بنشيند و خستگي در كند.در باغچه سبزي خوردن كاشته بودند.كلاغ هوس كرد چند تا تربچه از زير خاك بيرون بكشد و بخورد. او سرگرم نوك زدن به خاكها بود كه پيرزن از اتاقش بيرون آمد و او را ديد.پيرزن وقتي متوجه شد كه كلاغ دارد خاكهاي باغچه را زير و رو مي كند،عصباني شد و لنگه كفشي را به طرفش پرتاب كرد.

لنگه كفش به بال كلاغ خورد و چندتا از پرهايش ريخت. كلاغ كه بااين كار پيرزن حسابي ترسيده بود، با وحشت به هوا پريد و روي پشت بام نشست. پيرزن هم به كنار باغچه اش آمد و همين كه ديد آسيبي به باغچه اش نرسيده خوشحال شد و نفس راحتي كشيد.بعد هم به كلاغ كه لب بام نشسته بود ، گفت: « اين دفعه ي آخرت باشد كه به باغچه ي من چپ نگاه مي كني. اين دفعه فقط چندتا از پرهايت را از دست دادي، اما دفعه ي بعد سرت را هم از دست خواهي داد.»

كلاغ كه كمي آرام شده بود، قار قاري كرد و گفت:«اي پيرزن، من كه كار بدي نكردم.گرسنه بودم و هوس كردم كه يك تربچه ي كوچولو بخورم.داشتم به خاكهاي باغچه نوك مي زدم كه تو غافلگيرم كردي و زدي پرهايم را ريختي.»

پيرزن جواب داد :«من دوست ندارم كسي بي اجازه به باغچه ي من دست بزند و تو اين كار را كردي. براي همين من ناراحت شدم و لنگه كفش برايت پرت كردم.»

كلاغ سرش را پايين انداخت و گفت:«اي پيرزن مهربان مرا ببخش. قول مي دهم كه ديگر از اين كارها نكنم و به چيزي كه مال من نيست،بي اجازه دست نزنم.»

پيرزن گفت:«من هم ترا مي بخشم و به يك عصرانه دعوتت مي كنم. بيا پايين تا به تو يك غذاي خوشمزه بدهم.»

كلاغ با خوشحالي قار قار كرد و دوباره به كنار باغچه پريد و ساكت و آرام منتظر پيرزن ماند.

پيرزن كمي نان و پنير و سبزي آورد و به كلاغ داد.كلاغ غذايش را خورد و از پيرزن تشكر كرد و به خانه اش برگشت.  

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |