
در ادامه ی معرفی آثار زنده یاد فردوس وزیری،امروز داستان نخودی را می خوانیم.در سایت ایرانک(بانک اطلاعات فرهنگ و ادبیات کودکان)،به نشانی : http://www.iranak.info/FA/DataBase/ItemShow.aspx?id=6308)
در مورد خانم وزیری چنین آمده است:
وزيري، فردوس ، 1308- 1358 .
ادامه مطلب
محمد کوچولودلش می خواست به مدرسه برود، چون فکر می کرد آنجا می تواند درس بخواند تا وقتی بزرگ شد،خلبان هواپیما بشود.سرانجام یک روز پدر و مادرش به او خبر دادند که چند روز دیگرروزشکوفه ها، یعنی روز کلاس اولیهاست و ..........
ادامه مطلب

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود![]()
ادامه مطلب
منتظر ماه مهر
ادامه مطلب
بابا و مامان نازي كوچولو كارمند بودند.آنهاهر روز نازي را به مهد كودك مي بردند و خودشان سر كار
مي رفتند. مامان نازي هميشه خوراكيهاي خوشمزه توي كيفش مي گذاشت تا توي مهد بخورد و با دوستانش بازي كند..............
ادامه مطلب

علي كوچولو يه توپ رنگارنگ داشت. توپش را خيلي دوست داشت. هر روز عصر بهانه
مي گرفت و مي خواست بره تو كوچه بازي كنه ، ولي مادرش اجازه نمي داد و مي گفت: .....
ادامه مطلب

يكي بود يكي نبود
حوصله ي موش كوچولو سر رفت. پاشد و يواشكي از لونه اومد بيرون.............
ادامه مطلب
رامين خيلي كوچولو بود. تازه مي توانست دستش را به ديوار بگيرد و چند قدم بردارد. .......
ادامه مطلب
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود. پيرزني به اسم بي بي گلبهار، در آخرين روزهاي زمستان ، خانه ي كوچكش را از گرد و غبار پاك مي كرد، حياط را آب
مي پاشيد و جارو مي كرد . چندتا ماهي قرمزكوچولو داخل حوض آبي رنگ ....
ادامه مطلب
يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود.
يك روز كلاغ خسته اي به خانه ي پيرزني رفت تا در كنار باغچه ي كوچك او بنشيند و خستگي در كند.در باغچه سبزي خوردن كاشته بودند.كلاغ هوس كرد چند تا تربچه از زير خاك بيرون بكشد و بخورد. او سرگرم نوك زدن به خاكها بود كه پيرزن از اتاقش بيرون آمد و او را ديد.پيرزن وقتي متوجه شد كه كلاغ دارد خاكهاي باغچه را زير و رو مي كند،عصباني شد و لنگه كفشي را به طرفش پرتاب كرد.
لنگه كفش به بال كلاغ خورد و چندتا از پرهايش ريخت. كلاغ كه بااين كار پيرزن حسابي ترسيده بود، با وحشت به هوا پريد و روي پشت بام نشست. پيرزن هم به كنار باغچه اش آمد و همين كه ديد آسيبي به باغچه اش نرسيده خوشحال شد و نفس راحتي كشيد.بعد هم به كلاغ كه لب بام نشسته بود ، گفت: « اين دفعه ي آخرت باشد كه به باغچه ي من چپ نگاه مي كني. اين دفعه فقط چندتا از پرهايت را از دست دادي، اما دفعه ي بعد سرت را هم از دست خواهي داد.»
كلاغ كه كمي آرام شده بود، قار قاري كرد و گفت:«اي پيرزن، من كه كار بدي نكردم.گرسنه بودم و هوس كردم كه يك تربچه ي كوچولو بخورم.داشتم به خاكهاي باغچه نوك مي زدم كه تو غافلگيرم كردي و زدي پرهايم را ريختي.»
پيرزن جواب داد :«من دوست ندارم كسي بي اجازه به باغچه ي من دست بزند و تو اين كار را كردي. براي همين من ناراحت شدم و لنگه كفش برايت پرت كردم.»
كلاغ سرش را پايين انداخت و گفت:«اي پيرزن مهربان مرا ببخش. قول مي دهم كه ديگر از اين كارها نكنم و به چيزي كه مال من نيست،بي اجازه دست نزنم.»
پيرزن گفت:«من هم ترا مي بخشم و به يك عصرانه دعوتت مي كنم. بيا پايين تا به تو يك غذاي خوشمزه بدهم.»
كلاغ با خوشحالي قار قار كرد و دوباره به كنار باغچه پريد و ساكت و آرام منتظر پيرزن ماند.
پيرزن كمي نان و پنير و سبزي آورد و به كلاغ داد.كلاغ غذايش را خورد و از پيرزن تشكر كرد و به خانه اش برگشت.



