![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 7:27 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 6:52 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
بابا و مامان نازي كوچولو كارمند بودند.آنهاهر روز نازي را به مهد كودك مي بردند و خودشان سر كار ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 7:26 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
علي كوچولو يه توپ رنگارنگ داشت. توپش را خيلي دوست داشت. هر روز عصر بهانه ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 7:41 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
يكي بود يكي نبود حوصله ي موش كوچولو سر رفت. پاشد و يواشكي از لونه اومد بيرون............. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 7:33 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 7:30 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود. پيرزني به اسم بي بي گلبهار، در آخرين روزهاي زمستان ، خانه ي كوچكش را از گرد و غبار پاك مي كرد، حياط را آب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 22:11 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
يكي بود يكي نبود،غير از خدا هيچ كس نبود. يك روز كلاغ خسته اي به خانه ي پيرزني رفت تا در كنار باغچه ي كوچك او بنشيند و خستگي در كند.در باغچه سبزي خوردن كاشته بودند.كلاغ هوس كرد چند تا تربچه از زير خاك بيرون بكشد و بخورد. او سرگرم نوك زدن به خاكها بود كه پيرزن از اتاقش بيرون آمد و او را ديد.پيرزن وقتي متوجه شد كه كلاغ دارد خاكهاي باغچه را زير و رو مي كند،عصباني شد و لنگه كفشي را به طرفش پرتاب كرد. لنگه كفش به بال كلاغ خورد و چندتا از پرهايش ريخت. كلاغ كه بااين كار پيرزن حسابي ترسيده بود، با وحشت به هوا پريد و روي پشت بام نشست. پيرزن هم به كنار باغچه اش آمد و همين كه ديد آسيبي به باغچه اش نرسيده خوشحال شد و نفس راحتي كشيد.بعد هم به كلاغ كه لب بام نشسته بود ، گفت: « اين دفعه ي آخرت باشد كه به باغچه ي من چپ نگاه مي كني. اين دفعه فقط چندتا از پرهايت را از دست دادي، اما دفعه ي بعد سرت را هم از دست خواهي داد.» كلاغ كه كمي آرام شده بود، قار قاري كرد و گفت:«اي پيرزن، من كه كار بدي نكردم.گرسنه بودم و هوس كردم كه يك تربچه ي كوچولو بخورم.داشتم به خاكهاي باغچه نوك مي زدم كه تو غافلگيرم كردي و زدي پرهايم را ريختي.» پيرزن جواب داد :«من دوست ندارم كسي بي اجازه به باغچه ي من دست بزند و تو اين كار را كردي. براي همين من ناراحت شدم و لنگه كفش برايت پرت كردم.» كلاغ سرش را پايين انداخت و گفت:«اي پيرزن مهربان مرا ببخش. قول مي دهم كه ديگر از اين كارها نكنم و به چيزي كه مال من نيست،بي اجازه دست نزنم.» پيرزن گفت:«من هم ترا مي بخشم و به يك عصرانه دعوتت مي كنم. بيا پايين تا به تو يك غذاي خوشمزه بدهم.» كلاغ با خوشحالي قار قار كرد و دوباره به كنار باغچه پريد و ساكت و آرام منتظر پيرزن ماند. پيرزن كمي نان و پنير و سبزي آورد و به كلاغ داد.كلاغ غذايش را خورد و از پيرزن تشكر كرد و به خانه اش برگشت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 16:33 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|