ادامه مطلب

روزهای آخر اسفندماه برای مجتبی، رفتگر ساده و زحمتکش محله روزهای پرالتهابی بود.خیلی دلش می خواست برای همسر و بچه هایش کفش و لباس نو و شیک و قشنگ بخرد؛اما عیالوار و اجاره نشین بود و نمی توانست به تمام خواسته های اهل و عیال عمل نماید. .........
ادامه مطلب

بابام وقتی دستش خیلی تنگ بود و سخت درمانده شده بود،مقداری پول از حاجی صفدر که از فامیل های ثروتمند و سرشناس مان بود قرض کرد،اما قادر به بازپرداخت قرضش نبود.حاجی هم مرتب بهره ی پولش را یادآوری می کرد و می گفت :«یادت باشد که به من بدهکاری و باید اصل و فرع پول را جور کنی و یکجا برایم بیاوری.»
حاجی آدم باخدایی بود!............
ادامه مطلب
ساناز درکلاس اول راهنمایی درس می خواند. پدر و مادرش هردو کارمند بودند و صبح ها ساعت هفت سرِکار می رفتند وعصرها ............
ادامه مطلب
يكي بود يكي نبود
در زمانهاي خيلي دور، در سرزمين ديوها ،جادوگرجواني زندگي مي كرد كه در جادوگري استاد بود وقدرت زيادي داشت. ديوها از او راضي بودند، چون تمام كارهاي آنها را با سحر و جادو، خيلي سريع انجام مي داد وكاري نبود كه جادوگر نتوانسته باشدآنرا انجام دهد. ديوها موجوداتي زشت و وحشتناك بودند و با دزدي و چپاول از آدمهاي ضعيف و بيچاره ، راحت زندگي مي كردند.........
ادامه مطلب
پيرزن را همه ي همسايه ها مي شناختند. سالها بود كه او تنهاي تنها در خانه ي كوچكش زندگي مي كرد. خانه اي كه در آن را به روي همه بسته بود .انگار نمي خواست كسي را ببيند. اما در يك روز زيباي بهاري ، در خانه اش را باز كرد ، جلوي در آب پاشيد و به همسايه ها لبخند زد. آن وقت همسايه ها به ديدنش رفتند و او با خوشرويي از آنها استقبال كرد.

ادامه مطلب
آن روز نسرين خيلي خوشحال بود. لباس قشنگي را كه تازه خريده بود به تن كرد ، موهايش را شانه زد و مانتوي مهمانيش را روي آن پوشيدو همراه پدر و مادر و برادرش مجيد،به طرف سالن برگزاري جشن عروسي رفتند.همه ي آنها بهترين لباسهايشان را پوشيده بودند. نسرين خيلي خوشحال بود . مطمئن بودكه جشن عروسي دخترخاله اعظم خيلي باشكوه و به يادماندني خواهد بود.
ادامه مطلب
( با نگاهی به مثنوی مولوی)
مادر در آشپزخانه غذا می پخت و سارا در اتاق با خواهر کوچکش ستاره، بازی می کرد. ستاره چهار دست و پا دور اتاق می گشت و هرچیزی را که می دید، در دهانش می گذاشت...........
ادامه مطلب
چند ماهي مي شد كه آقاجواد بيكارشده بود و درآمدي نداشت. هرچه هم به اين در و آن درمي زد تا كاري پيدا كند ، كار پيدا نمي شد كه نمي شد. همسرش سيما از اين بابت خيلي ناراحت بود و خداخدا مي كرد تا هرچه زودتر كارخانه باز شود و جواد برگردد سر كارش و مشكلات آنها هم برطرف گردد.
خانه دار بود و كاري جز پخت و پز و رفت و روب از او بر نمي آمد ، نمي توانست در اين وضعيت به همسرش كمك كند. ............
ادامه مطلب

مامان سفره ی شام را توی آشپزخانه پهن کرد و صدا زد: بچه ها شام حاضره ...
ادامه مطلب

(تقدیم به مادر سپید و تمام مادرانی که فرزندان روشندل دارند.)
ادامه مطلب

يك روز سرد زمستان ، شيطان با همسرش به زمين آمد تا انساني را بيابد و او را گمراه کند. او و همسرش به دهكده اي رفتند كه مردمي ساده و زحمتكش داشت. آنها به يك كلبه ي متروك كه در وسط دهكده قرار داشت رفتند............
ادامه مطلب

به نام خدا
پيمان شاه و ملكه![]()
يكي بود يكي نبودغير از خدا هيچ كس نبود
در زمانهاي قديم ، پادشاه و ملكه اي بر كشوري حكومت مي كردند. ميهن سرسبز و آباد آنها در كنار دريا قرار داشت. هر روز كشتي هاي زيادي به بنادر بزرگ آن رفت و آمد مي كردند و بازرگاناني از كشورهاي همسايه براي داد و ستد به آنجا مي آمدند و باعث رونق بازار آن مي شدند.
شاه و ملكه با هم پيمان بسته بودند كه تمام اوقات خود را صرف خدمت به مردم نمايند و از هيچ كوششي براي گرفتن حق ستمديدگان از ستمگران دريغ نكنند. مردم هم آنها را دوست داشتند و به پادشاه ، دادپرور و به ملكه، بانوي مهربان لقب داده بودند.
هفته اي يك روز درهاي كاخ به روي همه ي مردم از فقير و غني و پير و جوان باز مي شد و كساني كه مشكلي داشتند ، مي توانستند بيايند و با شاه و ملكه سخن بگويند.
ملكه بسيار زيبا بود. پوستي مانند برگ گل لطيف و چشماني درخشان و گيرا داشت. گيسوان بلندش همچون آبشاري از طلا روي شانه هايش مي ريخت و دندانهاي سفيدش به مرواريدهايي مي ماند كه درون صدفي گلي رنگ جاي گرفته باشد.
ملكه در عين زيبايي بسيار دانا و مهربان بود ، شاه او را بسيار دوست مي داشت و هيچ كاري را بدون مشورت با او انجام نمي داد.
ملكه نديمه اي داشت كه همصحبت اوقات فراغت او بود. نديمه سعي مي كرد كاري كند كه ملكه خسته و ناراحت نشود. براي همين مدام به گوشش مي خواند كه : « اي ملكه ي عزيز ، شما نبايد خودتان را به خاطر ديگران خسته كنيد. شما بايد فقط به فكر آسايش و آرامش خودتان و شاه باشيد.»
ولي ملكه هربار لبخندي مي زد و مي گفت :« عيبي ندارد . من و شاه با هم پيمان بسته ايم كه تمام اوقاتمان را صرف رسيدگي به امور مردم نماييم . اگر خسته و ناراحت هم بشويم ، نبايد تعهدمان را فراموش كنيم .»
روزي ملكه جلوي آينه نشسته بود و نديمه موهاي بلند او را شانه مي زد . در همان حال متوجه تارهاي سفيدي در لابلاي گيسوان ملكه شد. نديمه با وحشت داد زد:« آه ! بانوي من ! چه برسرتان آمده؟ چرا موهايتان سفيد شده است ؟»
ملكه از اين حركت نديمه جاخورد. با نگراني سرش را جلو برد و موهايش را از نزديك در آينه ديد. آري ، چند تار موي سفيد ، لابلاي آبشار طلايي گيسوانش به چشم مي خورد. ملكه با اندوه آهي كشيد . مي ديد كه بهار جوانيش رو به خزان مي رود و از دست او كاري برنمي آيد.
نديمه كه بانويش را متفكر و غمگين ديد ، قدمي پيش نهاد و باتملق گفت :« بانوي بزرگ ، من بارها عرض كرده بودم كه شما نبايد خودتان را خسته و درگير مشكلات مردم نماييد، زيرا بر جواني و زيباييتان تأثير سوء مي گذارد. اما شما به خاطر قلب رئوف و مهربانتان ، به حرفم گوش نكرديد و حالا مي بينيد كه نظر من درست بوده و رأفت و مهرباني شما باعث فرسودگي زودرستان گرديده است. پس بياييد و كمي هم به فكر خودتان باشيد. كمتر كار و بيشتر استراحت كنيد و كارها را به ديگران واگذاريد.حيف است كه زيبايي
بي نظير شما اينگونه پژمرده شود. در اين صورت ممكن است كه از ميزان علاقه ي شاه به شما كاسته گردد. اصلاً چرا شما بايد اينقدر مواظب مردم باشيد؟ هركس در اين دنيا سرنوشتي دارد؛ يكي بدبخت به دنيامي آيد ، يكي خوشبخت، يكي فقير است و ديگري غني. حتماً خداوند سرنوشت همه را قبلاً تعيين كرده است و لزومي ندارد كه شما بخواهيد حامي مردم باشيد. . .»
نديمه آنقدر گفت و گفت تا سخنانش در دل ملكه اثر كرد و تصميم گرفت بيشتر به خودش برسد و از آنچه موجب خستگي و ملالش مي شود ، دوري نمايد. از آن روز به بعد خودش را از امور جاري مملكت كنار كشيد و كارها را به اطرافيانش سپرد.
شاه كه از اين طرز رفتار ملكه تعجب كرده بود ، مي خواست علت اين امر را از او بپرسد ، ولي هنگامي كه همسرش را شاداب و سرحال ديد ، دلش نيامد كه آرامش او را برهم بزند و به همين دليل چيزي نگفت و از آنجا كه هميشه در روزهايي كه مردم به كاخ مي آمدند ، ملكه در كنار او بود ، ديگر نخواست كه ديدارها را به تنهايي برگزار كند . به اين ترتيب درهاي كاخ به روي مردم بسته شد و ديگر كسي نتوانست با شاه و ملكه از نزديك سخن بگويد.
ملكه نيز هر روز با نديمه و دوستانش دور هم جمع مي شدند ، مي گفتند و مي خنديدند و روز را با شادي به شب مي رساندند و كاري به احوال مردم نداشتند. نديمه خوانندگان و نوازندگان و بازيگران مشهور و چيره دست را به قصر مي آورد تا با رقص و آواز و نمايش ، موجب شادي و نشاط ملكه شوند.
چند هفته گذشت. يك روز كه ملكه و دوستانش در باغ بزرگ قصر قدم مي زدند و از هواي تازه ي بهاري لذت مي بردند ، به نزديكي در ورودي قصر رسيدند. نگهبانان مسلح جلوي در ايستاده بودند و نگهباني مي دادند. ناگهان صداي ناله و فريادي توجه ملكه را به خود جلب كرد. ايستاد و گوش داد. صدا از پشت در مي آمد. نديمه كه ديد ملكه دارد به اين سرو صداها گوش مي دهد ، سعي كرد او را از آنجا دور كند . ولي ملكه سخت كنجكاو شده بود و مي خواست بداند چه كسي فرياد مي كشد و ناله مي كند. اين بود كه يكي از خدمتكارانش را فرستاد تا برود و ببيند اوضاع از چه قرار است. خدمتكار رفت و پس از آنكه برگشت ،
گفت : « بانوي من ! بيوه زن فقيري است كه مي خواهد با شما سخن بگويد .»
ملكه فكري كرد و دستور داد اورا به حضورش بياورند. چند لحظه بعد زني آشفته حال و
پريده رنگ ، در مقابل او ايستاده بود. زن با ديدن ملكه انگار جاني تازه گرفت. دستان
پينه بسته اش را روي سينه گذاشت و گفت :« سلام بانوي مهربان ، خدا را شكر مي كنم كه توفيق ديدار شما را به من داد. ظلمي بر من رفته و تنها شما مي توانيد كمكم كنيد .»
ملكه از او خواست تا مشكلش را بگويد. زن گفت : اي بانوي مهربان ، من بيوه زني فقيرم و فرزندانم خردسال هستند. در نزديكي بازار قديمي شهر ، خانه اي كوچك دارم. با كار كردن در
خانه هاي مردم، نان بخور و نميري فراهم و شكم كودكانم را سير مي كنم. از وقتي دركاخ را برروي مردم بسته ايد ، چندتن از افراد زورگو و فرصت طلب ، به خود جرأت داده و مرا تحت فشار گذاشته اند تا خانه ام را به آنها واگذار كنم. مي گويند كه مي خواهيم خرابش كنيم و به جاي آن مغازه بسازيم. مي گويند اينجا بيشتر به درد كسب و كارما مي خورد تا به درد تو .آنها از هيچ كس نمي ترسند . مي گويند چون شاه و ملكه ديگر با مردم ديدار نمي كنند ، از چيزي هم خبر ندارند. امروز صبح هم آمدند و تهديدم كردند كه اگر تا چند روز ديگر خانه را خالي نكنم ، آن را به آتش خواهندكشيد. اما اگر خانه را خالي كنم ، آواره خواهم شد. نه سرپناه ديگري دارم و نه آشنايي كه پناهم دهد...»
زن گريه كنان ادامه داد:« امروز بعد از رفتن آنها ، بچه هايم را برداشتم و يك راست به در كاخ شما آمدم . ولي نگهبانان نگذاشتد وارد شوم. حالا كه در حضور شما هستم ، احساس مي كنم خداوند صدايم را به گوشتان رسانده تا وسيله ي نجاتم از اين مهلكه باشيد.»
اشكهاي زن بر گونه هاي زردش مي ريخت و او را مظلومتر نشان مي داد. دستان پينه بسته اش مي لرزيد و دل هر بيننده اي را به درد مي آورد. دل ملكه هم با شنيدن سخنان و ديدن اشكهاي او به درد آمد و ناگهان به ياد تعهدش در برابر مردم افتاد. از خوش خجالت كشيد. زيرا فكر اين موضوع كه زني تنها در زحمت باشد و او در ناز و نعمت به سر ببرد ، آزارش مي داد.
باخود گفت :« اين زن هم مثل من انسان است . زنده است و نفس مي كشد و با من زير يك آسمان و برروي يك زمين زندگي مي كند. پس چرا بايد بين ما اين همه تفاوت باشد ؟ آيا همه ي اينها به خاطر سرنوشت و بخت سياه اوست يا به خاطر گستاخي افراد زورگو و ستمگر؟»
ملكه غمگين و عصباني بود . نديمه اش مي كوشيد اورا از آن زن دور كند ، اما ملكه به او توجهي نكرد . مأموراني را فرستاد تا همراه زن بروند و به كارش رسيدگي نمايند . بعد هم نزد پادشاه رفت و آنچه را كه ديده و شنيده بود ، برايش تعريف كرد.
شاه كه ديد همسرش مثل هميشه مهربان است ، خوشحال شد و گفت :« وقتي تو خودت را از كارها كنار كشيدي ، خيلي تعجب كردم، چون از تو چنين انتظاري نداشتم . مي خواستم علتش را بپرسم . اما وقتي ديدم كه توشاداب و سرخوش هستي ، دلم نيامد آرامشت را برهم بزنم. همچنين دوست نداشتم به تنهايي با مردم ملاقات كنم .آخر تو توجه زيادي به مشكلات مردم نشان مي دادي و آنها بيش از هرچيزبه لطف و احسان تو اميد بسته بودند. حالا مي فهمم كه كناره گيري تو آنها را نااميد و زورگويان را گستاخ كرده است.»
ملكه آهي كشيد و گفت:« افسوس كه گاهي افرادي كه دور و برما هستند و خودرا دوستدار ما
نشان مي دهند ، بسيار متملق و چاپلوسند و با سخنان فريبنده سعي مي كنند مارا از مردم سرزمينمان جدا كنند. وقتي نديمه ام گفت كه اگر بخواهم درگير مشكلات مردم باشم ، گل جوانيم پژمرده مي شود و از چشم شما مي افتم ، پذيرفتم و به خوشگذراني پرداختم و عجب غفلتي كردم!
با بستن درهاي كاخ برروي ستمديدگان و با سرگرم شدن به تفريح و خوشگذراني ، به عده اي فرصت طلب اجازه ي جسارت دادم. آنچنان كه به آزار بيوه زني فقير و تنها پرداختند. به راستي گناه هر بلايي كه به سر اين زن آورده اند ، به گردن من خواهد بود! »
شاه از شنيدن سخنان همسرش شادمان شد و احساسات اورا ستايش كرد. آنها دوبار باهم پيمان بستند كه حامي ستمديدگان و دشمن ستمگران باشند و به حرفهاي آدمهاي چاپلوس گوش ندهند و برسر اين پيمان تا آخرين لحظه هاي عمرشان وفادار ماندند.
پايان

در زمانهاي قديم ، زن و شوهري در كلبه اي نزديك جنگل زندگي مي كردند. آنها از مال دنيا جز يك كلبه ي كوچك و اثاثيه اي مختصر، چيزي نداشتند. مرد هيزم شكن بود و ................
ادامه مطلب
ادامه مطلب

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود
ادامه مطلب

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود
سالها پيش در شهر بغداد، بازرگان جواني زندگي مي كرد به نام علي كه سرمايه ي متوسطي داشت . او مردي مسلمان و باايمان بود و خيلي دلش مي خواست به زيارت خانه ي خدا برود؛ ولي كار زياد باعث شده بود كه هرسال رفتن به حج را به سال بعد موكول كند.
ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود
در زمانهاي قديم ، در روستايي آباد و پرجمعيت، پيرزني زندگي مي كرد كه سه پسر داشت. شغل پسرها كشاورزي بود . آنها روي زمينهايي ....
ادامه مطلب

يكي بود يكي نبودغير از خدا هيچكس نبود
در زمانهاي قديم، در گوشه اي از اين دنيا شهري بود كه مردمش در كار و صنعت بسيار موفق بودند و كارهايشان ....
ادامه مطلب







