![]() |
![]() |
|
| شعر و سرود و داستان برای کودکان و نوجوانان |
|
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود مي كردند. آنها يك مزرعه داشتند كه در آن هويج و كلم و كاهو پرورش مي دادند ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 7:34 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
عید رمضان امد و ماه رمضان رفت صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
عید سعید فطر را به همه ی عزیزان تبرک عرض می نمایم و برای همه ی شما سعادت و سلامت و موفقیت آرزو می کنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 7:53 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
بچه های عزیزم سلام
می خواستم به مناسبت روز جهانی کودک داستان تازه ای به شما تقدیم کنم اما به دلیل بعضی از مشکلات موفق نشدم. به زودی با یک داستان جدید می آیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:38 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
به مناسبت روز جهاني كودك، اين خبر را از روزنامه ي ايران مي خوانيم:
گروه اجتماعى- امروز ۲۱ ميليون كودك و نوجوان در حالى روز جهانى كودك را جشن مى گيرند كه مسئولان از تدوين پيش نويس لايحه حمايت از كودكان و نوجوانان در قوه قضائيه و تقديم آن به هيأت دولت خبر مى دهند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 7:46 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
معرفي و اشتراك نشريه ي بادبادك « قابل توجه اوليا و مربيان : بادبادك نشريه اي براي كودكان سه سال به بالاست كه توسط مؤسسه ي پژوهشي كودكان دنيا ، چاپ و منتشر مي شود. اين نشريه حاوي داستان ، شعر ، مطالب علمي و.... با نقاشيهاي زيباست. اگر مايل به استفاده از اين نشريه هستيد مي توانيد براي اشتراك يك سال ، مبلغ 3600 تومان به حساب 8 /302308 بانك ملت شعبه ي ونك در وجه خانم اكرم امينايي ( قابل پرداخت در تمام شعب) واريز نماييد و فيش آن را به نشاني : تهران – صندوق پستي 367-17665 بفرستيد. نشاني سايت كودكان دنيا : www.koodakandonya.com |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 7:20 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
پروانه ي قشنگي اومده خونه ي ما رفته ميون باغچه نشسته روي گلها دلم مي خواد بگيرمش بگيرم و خوب ببينمش پروانه هي پر ميزنه به همه گلا سر ميزنه از دست من درميره اينور و اونورمي ره من تو حياط مي شينم پروانه را مي بينم بالهاي اون قشنگه به روي هر دو بالش خالهاي رنگارنگه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 7:31 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:20 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
به نام خدا پيمان شاه و ملكه يكي بود يكي نبودغير از خدا هيچ كس نبود در زمانهاي قديم ، پادشاه و ملكه اي بر كشوري حكومت مي كردند. ميهن سرسبز و آباد آنها در كنار دريا قرار داشت. هر روز كشتي هاي زيادي به بنادر بزرگ آن رفت و آمد مي كردند و بازرگاناني از كشورهاي همسايه براي داد و ستد به آنجا مي آمدند و باعث رونق بازار آن مي شدند. شاه و ملكه با هم پيمان بسته بودند كه تمام اوقات خود را صرف خدمت به مردم نمايند و از هيچ كوششي براي گرفتن حق ستمديدگان از ستمگران دريغ نكنند. مردم هم آنها را دوست داشتند و به پادشاه ، دادپرور و به ملكه، بانوي مهربان لقب داده بودند. هفته اي يك روز درهاي كاخ به روي همه ي مردم از فقير و غني و پير و جوان باز مي شد و كساني كه مشكلي داشتند ، مي توانستند بيايند و با شاه و ملكه سخن بگويند. ملكه بسيار زيبا بود. پوستي مانند برگ گل لطيف و چشماني درخشان و گيرا داشت. گيسوان بلندش همچون آبشاري از طلا روي شانه هايش مي ريخت و دندانهاي سفيدش به مرواريدهايي مي ماند كه درون صدفي گلي رنگ جاي گرفته باشد. ملكه در عين زيبايي بسيار دانا و مهربان بود ، شاه او را بسيار دوست مي داشت و هيچ كاري را بدون مشورت با او انجام نمي داد. ملكه نديمه اي داشت كه همصحبت اوقات فراغت او بود. نديمه سعي مي كرد كاري كند كه ملكه خسته و ناراحت نشود. براي همين مدام به گوشش مي خواند كه : « اي ملكه ي عزيز ، شما نبايد خودتان را به خاطر ديگران خسته كنيد. شما بايد فقط به فكر آسايش و آرامش خودتان و شاه باشيد.» ولي ملكه هربار لبخندي مي زد و مي گفت :« عيبي ندارد . من و شاه با هم پيمان بسته ايم كه تمام اوقاتمان را صرف رسيدگي به امور مردم نماييم . اگر خسته و ناراحت هم بشويم ، نبايد تعهدمان را فراموش كنيم .» روزي ملكه جلوي آينه نشسته بود و نديمه موهاي بلند او را شانه مي زد . در همان حال متوجه تارهاي سفيدي در لابلاي گيسوان ملكه شد. نديمه با وحشت داد زد:« آه ! بانوي من ! چه برسرتان آمده؟ چرا موهايتان سفيد شده است ؟» ملكه از اين حركت نديمه جاخورد. با نگراني سرش را جلو برد و موهايش را از نزديك در آينه ديد. آري ، چند تار موي سفيد ، لابلاي آبشار طلايي گيسوانش به چشم مي خورد. ملكه با اندوه آهي كشيد . مي ديد كه بهار جوانيش رو به خزان مي رود و از دست او كاري برنمي آيد. نديمه كه بانويش را متفكر و غمگين ديد ، قدمي پيش نهاد و باتملق گفت :« بانوي بزرگ ، من بارها عرض كرده بودم كه شما نبايد خودتان را خسته و درگير مشكلات مردم نماييد، زيرا بر جواني و زيباييتان تأثير سوء مي گذارد. اما شما به خاطر قلب رئوف و مهربانتان ، به حرفم گوش نكرديد و حالا مي بينيد كه نظر من درست بوده و رأفت و مهرباني شما باعث فرسودگي زودرستان گرديده است. پس بياييد و كمي هم به فكر خودتان باشيد. كمتر كار و بيشتر استراحت كنيد و كارها را به ديگران واگذاريد.حيف است كه زيبايي نديمه آنقدر گفت و گفت تا سخنانش در دل ملكه اثر كرد و تصميم گرفت بيشتر به خودش برسد و از آنچه موجب خستگي و ملالش مي شود ، دوري نمايد. از آن روز به بعد خودش را از امور جاري مملكت كنار كشيد و كارها را به اطرافيانش سپرد. شاه كه از اين طرز رفتار ملكه تعجب كرده بود ، مي خواست علت اين امر را از او بپرسد ، ولي هنگامي كه همسرش را شاداب و سرحال ديد ، دلش نيامد كه آرامش او را برهم بزند و به همين دليل چيزي نگفت و از آنجا كه هميشه در روزهايي كه مردم به كاخ مي آمدند ، ملكه در كنار او بود ، ديگر نخواست كه ديدارها را به تنهايي برگزار كند . به اين ترتيب درهاي كاخ به روي مردم بسته شد و ديگر كسي نتوانست با شاه و ملكه از نزديك سخن بگويد. ملكه نيز هر روز با نديمه و دوستانش دور هم جمع مي شدند ، مي گفتند و مي خنديدند و روز را با شادي به شب مي رساندند و كاري به احوال مردم نداشتند. نديمه خوانندگان و نوازندگان و بازيگران مشهور و چيره دست را به قصر مي آورد تا با رقص و آواز و نمايش ، موجب شادي و نشاط ملكه شوند. چند هفته گذشت. يك روز كه ملكه و دوستانش در باغ بزرگ قصر قدم مي زدند و از هواي تازه ي بهاري لذت مي بردند ، به نزديكي در ورودي قصر رسيدند. نگهبانان مسلح جلوي در ايستاده بودند و نگهباني مي دادند. ناگهان صداي ناله و فريادي توجه ملكه را به خود جلب كرد. ايستاد و گوش داد. صدا از پشت در مي آمد. نديمه كه ديد ملكه دارد به اين سرو صداها گوش مي دهد ، سعي كرد او را از آنجا دور كند . ولي ملكه سخت كنجكاو شده بود و مي خواست بداند چه كسي فرياد مي كشد و ناله مي كند. اين بود كه يكي از خدمتكارانش را فرستاد تا برود و ببيند اوضاع از چه قرار است. خدمتكار رفت و پس از آنكه برگشت ، ملكه فكري كرد و دستور داد اورا به حضورش بياورند. چند لحظه بعد زني آشفته حال و ملكه از او خواست تا مشكلش را بگويد. زن گفت : اي بانوي مهربان ، من بيوه زني فقيرم و فرزندانم خردسال هستند. در نزديكي بازار قديمي شهر ، خانه اي كوچك دارم. با كار كردن در زن گريه كنان ادامه داد:« امروز بعد از رفتن آنها ، بچه هايم را برداشتم و يك راست به در كاخ شما آمدم . ولي نگهبانان نگذاشتد وارد شوم. حالا كه در حضور شما هستم ، احساس مي كنم خداوند صدايم را به گوشتان رسانده تا وسيله ي نجاتم از اين مهلكه باشيد.» اشكهاي زن بر گونه هاي زردش مي ريخت و او را مظلومتر نشان مي داد. دستان پينه بسته اش مي لرزيد و دل هر بيننده اي را به درد مي آورد. دل ملكه هم با شنيدن سخنان و ديدن اشكهاي او به درد آمد و ناگهان به ياد تعهدش در برابر مردم افتاد. از خوش خجالت كشيد. زيرا فكر اين موضوع كه زني تنها در زحمت باشد و او در ناز و نعمت به سر ببرد ، آزارش مي داد. باخود گفت :« اين زن هم مثل من انسان است . زنده است و نفس مي كشد و با من زير يك آسمان و برروي يك زمين زندگي مي كند. پس چرا بايد بين ما اين همه تفاوت باشد ؟ آيا همه ي اينها به خاطر سرنوشت و بخت سياه اوست يا به خاطر گستاخي افراد زورگو و ستمگر؟» ملكه غمگين و عصباني بود . نديمه اش مي كوشيد اورا از آن زن دور كند ، اما ملكه به او توجهي نكرد . مأموراني را فرستاد تا همراه زن بروند و به كارش رسيدگي نمايند . بعد هم نزد پادشاه رفت و آنچه را كه ديده و شنيده بود ، برايش تعريف كرد. شاه كه ديد همسرش مثل هميشه مهربان است ، خوشحال شد و گفت :« وقتي تو خودت را از كارها كنار كشيدي ، خيلي تعجب كردم، چون از تو چنين انتظاري نداشتم . مي خواستم علتش را بپرسم . اما وقتي ديدم كه توشاداب و سرخوش هستي ، دلم نيامد آرامشت را برهم بزنم. همچنين دوست نداشتم به تنهايي با مردم ملاقات كنم .آخر تو توجه زيادي به مشكلات مردم نشان مي دادي و آنها بيش از هرچيزبه لطف و احسان تو اميد بسته بودند. حالا مي فهمم كه كناره گيري تو آنها را نااميد و زورگويان را گستاخ كرده است.» ملكه آهي كشيد و گفت:« افسوس كه گاهي افرادي كه دور و برما هستند و خودرا دوستدار ما با بستن درهاي كاخ برروي ستمديدگان و با سرگرم شدن به تفريح و خوشگذراني ، به عده اي فرصت طلب اجازه ي جسارت دادم. آنچنان كه به آزار بيوه زني فقير و تنها پرداختند. به راستي گناه هر بلايي كه به سر اين زن آورده اند ، به گردن من خواهد بود! » شاه از شنيدن سخنان همسرش شادمان شد و احساسات اورا ستايش كرد. آنها دوبار باهم پيمان بستند كه حامي ستمديدگان و دشمن ستمگران باشند و به حرفهاي آدمهاي چاپلوس گوش ندهند و برسر اين پيمان تا آخرين لحظه هاي عمرشان وفادار ماندند. پايان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 6:33 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
سلام به فصل پاييز و سلام به مدرسه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 7:42 توسط مهری طهماسبی دهکردی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به مطلب درباره ما مراجعه نماييد
|
| پیوندهای روزانه |
|
نیمکت موزیک و ترانه چیستان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان مناسبتها درباره ی ما نمایشنامه خاطره ضرب المثل برای بزرگترها داستان حیوانات افسانه داستانهای منظوم مطالب علمی داستان نوجوانان داستان کودک |
|
RSS
|