تبليغاتX
ترانه های کودکان
كفشهاي سوت سوتي رامين كوچولو پنجشنبه سی ام فروردین 1386 7:30
كفشهاي سوت سوتي

رامين خيلي كوچولو بود. تازه مي توانست دستش را به ديوار بگيرد و چند قدم بردارد. .......

 

         


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

سفرنامه کوتوله ها(2) یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 8:24
 

دشت لاله

کوتوله ها را یادتونه ؟ دفعه ی قبل رفتند به اصفهان و حالا از استان چهار محال و بختیاری دیدن
می کنند....

اتل متل توتوله

سه آقاي كوتوله

يه روز خوب بهاري

رفتند به سرزمين ِ 

 زيباي بختياري........


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

اي اصفهان شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 11:11

اي اصفهان

 

اي اصفهان ، تا مي برم نام تورا

آيد به ذهنم اين سخن:

« هست اصفهان نصف جهان»

زاينده رودت جاري است

بي ادعا و مهربان

من در كنار زنده رود،

 ديدم صفاي بوستان

گلها و سبزي و چمن،

شادي و عشق و دوستان

اي اصفهان ،هرجا روم،

هستم به يادت بي گمان

هستي برايم مادري

دلسوز و پاك و مهربان

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

فيل كوچولو و مسواكش چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 8:23

فيل كوچولو

 

 

دويدم و دويدم

به باغ وحش رسيدم

فيل كوچولو را ديدم.............


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ي عمو رحيم و تربچه ها یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 8:14

 

عمورحيم و تربچه ها

 

 

اين داستان را به مناسبت هفته ي بهداشت و سلامت نوشته ام.

 

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود

عمو رحيم يه باغچه داشت

داخل اون، سبزي مي كاشت

با دل لبريز اميد، سبزيهاي خوب و مفيد:

نعنا و ريحون ، شاهي و ترخون

مرزه ، پيازچه ، تره و تربچه ،

مي كاشت و پرورش مي داد

كود مي داد و آبش مي داد

مي چيد و دسته شون مي كرد

به مشتري عرضه مي كرد................

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

چشم زخم شنبه هجدهم فروردین 1386 8:29

 

چشم زخم

 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود

سالها پيش زن و مردي در روستايي زندگي مي كردند كه چند تا گاو داشتند و با فروش شير گاوها ، پول خوبي به دست مي آوردند. اسم مرد مشهدي حسين بود و زن او، سرونازخاتون نام داشت. ...........
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

لالایی سه شنبه چهاردهم فروردین 1386 8:52

لالايي

 

لالايي

تقديم به مادران مهربان و كوچولوهايي كه با نواي گرم لالايي مادران مهربانشان به خواب مي روند.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

سیزده بدر یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 8:31

 

سيزده بدر

 

سيزده نوروز

ميريم به صحرا

اونجا مي بينيم

گل هاي زيبا

رو سبزه ها مي شينيم.....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

کودک دانا شنبه یازدهم فروردین 1386 16:12

كودك دانا

 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود

 سالها پيش در شهر بغداد، بازرگان جواني زندگي مي كرد به نام علي كه سرمايه  ي متوسطي داشت . او مردي مسلمان و باايمان بود و خيلي دلش مي خواست به زيارت خانه ي خدا برود؛ ولي كار زياد باعث شده بود كه هرسال رفتن به حج را به سال بعد موكول كند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ي ترمه و ديو چهارشنبه هشتم فروردین 1386 23:22

ترمه و ديو

وقتي كوچك بودم و به دبستان مي رفتم ، خيلي دلم مي خواست گلدوزي ياد بگيرم. براي همين روي يك دستمال سفيد عكس گل كشيدم وسوزن و نخ گلدوزي را برداشتم و شروع كردم به دوختن.اما نخم بلند بود......
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

ترانه ي بهاري یکشنبه پنجم فروردین 1386 23:33

 از خونه بيرون بيا

هوا شده بهاري

 

بزن به كوه و صحرا

سرما شده فراري

 

زمين چه زيبا شده

 با گلهاي بهاري

 

پرنده ها مي خونند

نغمه ي بيقراري

 

تو هم بخند عزيزم

مثل گل بهاري

 

نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

اجاق كور( براي بزرگترها) یکشنبه پنجم فروردین 1386 23:22
سالها پيش مردي كه زنش را در اثر بيماري مهلكي از دست داده بود، براي بار دوم ازدواج كرد. او از زن اولش فرزندي نداشت ولي اميدوار بود كه همسر دومش كه دختري جوان بود، برايش فرزندي بياورد....
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

فرشته اي به نام مادر

يك روز كودكي كه قرار بود متولد شود و به زمين برود ، پيش خدا رفت و گفت:« من در بهشت راحتم و كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم ؛ مرا به زمين نفرستيد ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |

قصه ي عمونوروز و بي بي گلبهار چهارشنبه یکم فروردین 1386 22:11

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود. پيرزني به اسم بي بي گلبهار، در آخرين روزهاي زمستان ، خانه ي كوچكش را از گرد و غبار پاك مي كرد، حياط را آب
مي پاشيد و جارو مي كرد . چندتا ماهي قرمزكوچولو داخل حوض آبي رنگ ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهری طهماسبی دهکردی  | لینک ثابت |